M & F

آشنایی با منابع اهل سنت

بِسمِ الله ِالرَّحمنِ الرَّحِيم ، اَلحَمدُلِلّهِ رَبِّ العالَمِين و صَلَّي اَللهُ عَلي سَيِّدِ الَانبِياءِ و اَفضَلُ اَلمُرسَلينَ مُحَمَّدَوَ آلِهِ طَيِّبينَ اَلطّاهِرين بَقِيَّة اَللهُ فِي اَلاَرضِين .

            در ارتباط با منابع اصلي اهل سنّّّت ، در وهله ي اول منابع دو قسم است :يك منابع عمومي كه همه مذاهب در اين منابع شركت دارند و اشتراكات خاصّي براي اين جهت محفوط و محسوسه ، يك منابع اختصاصي هم هست كه تنها اختصاص به مذاهب خاصّ دارد و ساير مذاهب در آن بهره و نصيبي ندارند، كه البته اين باز در كتب و در اصول شركت دارند. يعني تصميمات، شامل حال كتب و اصول علميه ، در اين جهت هست . از جهت منابع مشترك ، كتاب هاي حديثي به نحو غالب، يعني از باب غلبه در اشتراك با هم شريك هستند.البته موارد خاصّي هم در اين كتاب هاي حديثي از باب افتراق و عدم اشتراك وجود دارد. اينكه عرض مي كنيم از باب كتاب ها اشتراك و افتراق دارند به نحو غالب ، خوب حنفيه و مالكيه ،چون از مذاهب حديثي تا حدودي كناره گرفته اند و نوع مذهبشان مذهب اجتهادي هست و بيشتر به اصول عمليه و امور غيرمنصوصه اقبال دارند، از اين جهت ،ديگر در كتاب هاي حديثي ، آن نحو اشتراك خاصّ را ندارند. مثلاً صحيح بخاري و مسلم ، جزء كتاب هايي است كه چون به عنوان صحاح شناخته شده، مورد اشتراك تمامي مذاهب اهل سنّت هست. باز مي بينيم كه صحيح بخاري در تِلوْ كتاب مطرح شده ، در كتاب هاي احناف نسبت به صحيح بخاري نقض هاي فراواني دارند .يعني ما شايد در جلسه ي قبل اشاره كرديم كه آن چه كه در بين منابع و مصادق ما ،يعني آن چه كه در دست ما هست براي تحقيق و بحث و بررسي در متون اوليه اهل سنّت ، بيشتر اين متون كتاب هاي بيروتي ، يعني ما در حقيقت ،محققين مان مؤلفين مان ، صاحب جوامع و دايره المعارف هايي كه هست ، اين ها نوعاً مُرتَزَق از كتاب هاي بيروت هستند و كتاب هاي نمايشگاه ، و متاسفانه در اين متون و در اين مصادقي كه مي آيد، متون اصلي اهل سنّت از احناف نمي آيد اينجا مگر اين كه خوب رگه هاي خاصّي از حديثي داشته باشند و شافعی ها يا حنبلي ها پسنديده باشند كتاب هاي آن ها را، و اقدام به تبع اين كتاب ها كرده باشند. چون الان دستگاه هاي تبع و نشر هم تابع سليقه هاي خاصّي است. يعني متاثر از فكر است فلذا، بعضي از اسقاطات گاهي مي بيني در كتاب ها موجود است يا تحريف بعضي از كلمات ،  ناشي از اين است كه مستنسخين و يا متبعه هم در مباحث اعتقادي، الان سرمايه گذاري مي كنند كه چه كتابي چاپ بكند و يا چه كتابي مثلاً اهميّت خاصّي دارد پول بيشتري به آن چاپخانه مي دهند كه اين كتاب را در اولويّت چاپ قرار بدهد از اين جهات الان معاملات خاصّي هم در اين سطح هم انجام مي گيرد. ولي كتاب هايي كه ائمه فقه حنفي متعصّب، در بلاد هند و پاكستان مي نويسند. اين ها در نمايشگاه ديگر نه غرفه دارند و نه بهره اي دارند، و آن روي انگيزه هاي خاصّي كه یا دعوت نمي كنند و يا جهات خاصّي ، آن بحث خاصّي است . مي خواهم عرض كنم كه بسياري از متوني كه در بين اهل سنّت از احناف است ،جنبه هاي مدارك حديثي اهل سنّت را نفي مي كند . يعني ما الان در پاكستان داريم افرادي مناظر هستند در ايام حجّ اين ها مي روند با وهابي ها بحث مي كنند ،كه ما در همايشي كه پارسال در چابهار داشتيم يك دكتر منباري از پاكستان آمده بود، كه به عنوان مناظر بود يعني مي گفت :اصلاً شغلم ، كارم مناظر است ،مناظره مي كنم . متاسفانه، در مدرسه ها و در مراكز عمومي و علمي ما، از حوزه و دانشگاه، اين رشته مفقوده ، يعني رشته مناظره ، بحث  مي گفت: ما صبح مي رويم يك نفرمان، مثلاً طرف مقابل مي ايسته و اشكال مي كنه و ما جواب مي دهيم. اصلاً كلاس و بحث مان تا ظهر براين مبنا مي گذره. يك نفر خودش را مثلاً شيعه و يا وهابي قرار مي دهد. اشكال مي كنه و ما جواب مي دهيم بسيار هم در جهات خاصّ بحث مناظره اي، اصلاً براي خودش يك ابواب خاصّي داشته و در بحث شركت مي كرد. معلوم بود، اولاً خيلي سعي داشت در عين حال كه از بلوچستان پاكستان بود ،سعي داشت كه عربي صحبت كنه يعني به قدري اين ها در اين قسمت ها كار كرده اند كه الان،  هم در ايران در بعضي از شهرهاي بلوچستان كه باب شده كه متاسفانه در مدارس و مراكز علمي ما مفقوده به محض اين كه طلبه را  اگر استخدام مي كنند و يا گزينش مي كنند براي تحصيل ، 2 سال اول هيچ كاري ندارند نسبت به درس ادبيات و نمي دونم صرف و نحو آخه ما به محض اين كه طلبه بياد، صرف ساده، جامع المقدّمات ، صيوتي و ابواب نحو را به هش مي خواهيم ياد بدهيم ولي آن مي گفت: نه ، ما 2 سال تمام فقط بايد اين ها قرآن حفظ كنند و زبان عربي ياد بگيرند. هيچ كاري غيراز اين دو متن درس ندارند. يكي قرآن را و يكي هم زبان عربي را ياد مي دهند به اين ها علي كلٍ، آنچه كه در حوزه هاي اهل سنّت هست يك افتراقي از جهت متون عامه وجود داره و نسبت به كتاب هاي حديثي يك اظهار  نظرهاي خاصّي دارند. مثلاً من يادم هست كه در يك مجلسي از يكي از كتاب هاي اهل سنت اسم بردم، ديدم لعن پشت سرشِ .مثلاً از احكام القرآن جثاس من اسم بردم ديدم كه لعن كردند. نگو كه اين ها نسبت به متون هم، يا در اين بلوچستان خودمان، در چابهار، در زاهدان ،در مجالسی ما شركت كرديم در بحث با علما حنفيه گاهي از مصنفِ اِبنِ اَبي شِيبهَ اسم بردم مثلاً بد گفتن به هش، مثلاً در حدّ فحش هم به هش دادند. اين قسمت ها در بينشان محفوظ است كه نسبت به مدارك و مآخذ و منابع عامه اين جور نيست كه اشتراك خاصّي داشته باشد. همان طور كه در خاصّ صحيح بخاري هم چنين است، كه كتاب اول اهل سنّت، كه در مجالسشون ، در محافلشون به عنوان ختم بخاري مي گيرند. در اعيادشان ،جشن هايشان، نسبت به صحيح بخاري هم همچنين ،اين ها نظرات تند و تيزي دارند .در ارتباط با متون اوليه اهل سنّت، حتي صحيح بخاري كه ما در جلسه ي قبل بيان كرديم كه مواردي از بَعضُ الَنّاس كه در صحيح بخاري است که 27 مورد در کتاب های فقه و حدیث حنفی نسبت به این قسمت های خاصّ صحیح بخاری، نظرات عجيب و غريبي دارند، و عمدتاً در كتاب هاي شروح بخاري متعرض اين جهات شده مثلاً در فَتحُ اََلباري وَ عُمدَهَ القاري خوب ، شروح بخاري ،شايد صحيح بخاري از معدود كتاب هايي است در دنياي اسلام كه هيچ كتابي به اندازه اين كتاب شرح و توضيح داده نشده  .از باب كثرت شروح و توضيحاتي كه براي اين كتاب داده شده ، شايد در رتبه ي اول از كتاب هاي مهم اسلامي هست .بيشتر هم علما به هش اهميت مي دهند و شرح عمده اين كتاب يكي عَمدَهُ اَلقاريِ و يكي فَتحُ اَلباريِ ، اين دو كتاب هر دو شرح بخاري اند و مفصل ترين شرح از شروح بخاري هم محسوب مي شند. ولي در عين حال، اين ها علي طرف نقيض هستند، يعنی هم ديگر را دفع مي كنند. ضدهم ديگه نوشته شده .چراكه ابن حجر به عنوان يك عالم شافعي و طرفدار بخاري، اقدام به شرح اين كتاب كرده و بَدرُالَدِّيِن عِينيِ كه از علما و اركان حنفي است، در دفاع از ابوحنيفه اين شرح را نوشته .در حقيقت مي خواهد صحيح بخاري را خراب كنه .يعني هر دو شرحند. شرح بخاري اند .يكي مي خواهد حياتش بده ، بالاش ببره و يكي مي خواهد در حقيقت خرابش كند و اين ها چون معاصر هم بودند و اين دو نفر ،ابن حجر عسقلاني و بَدُرالَدين عِينيِ هر دو معاصر بودند .فلذا هم ديگر را به سرقت علمي متهم مي كردند .مثلاً اين مي گفت كه مي آيد به وسائطي ، افرادي مي فرسته ،مطالب را سرقت مي كند و مي بره تو كتاب خودش مي نويسد .آن هم چنين مي گفت :كه بدرالدين عيني مي آيد و مطالب من را سرقت مي كند .فلذا در آخر عمر ابن حجر عسقلاني كتابي نوشته به نام دَفعُ اَلاِنتِقاض فِي رَدَّ اَلعِينيِ ، كه اين كتاب ها كتاب هاي مهمي است در باب مناظره و مجادله دَفعُ اَلاِنتِقاض فِي رَدَّ اَلعَينيَ / انتقاض ( يعني نقض كردن ) اين كتاب جزو آخرين كتاب هايي است كه ابن حجر عسقلاني نوشته و ناتمام است و به صورت ناتمام هم ،چند يكي دو سالي است كه چاپ شده چون ديگه عمرش وفا نكرده ،موارد خاصّي را بَدرَاَلدينِ عِينيَ در كتابش مطرح كرده ، مواردي را نقض كرده كه در اين كتاب آمده. علي گُلٍ پس يك مصادر عامه داريم ،كه مصا در حديثي است .روي انگيزه هاي خاصّي است . البته در بين اين ها بعضي از علمايي پيدا مي شه كه داراي يك حُريّت خاصّي هستند .مطالب را صريحاً مي كند. يعني تحت هيچ شرايطي حاضر نيستند كه كتمان كنند . يا اغماض مي كنند حرف هايي را / ما اين ها را موارد زيادي ديديم از كساني كه در مباحث وارد مي شند مثلاً موجودي هايي در اين بلوچستان ،و قسمت هاي عمده شان در پاكستان هستند و هندوستان ، اين ها خيلي سريع الحجه هستند و هيچ كتماني در مطلب ندارند مثلاً روبروي ما مي نشستند كه بحث و مناظره مي كردند. بعضي از اين ها كه خيلي ديگه تعصب خاصّي در ديانت خودشان داشتند. مثلاً حضرت معاويه كه مي گفت. خوب، برايش تجليل مي كرد در بيانش . آن موجودي ها ،كه از خودشان بودند و آن ها هم هَنَک انداخته و به همان دشتاشه ها و به همان شكل و شمايل خودشان ، آن شروع مي كرد. به محض اين كه او مي گفت :حضرت معاويه ،اين مي گفت :لَعنَهُ ( شروع مي كرد به لعنت .آن وقت ،مي گفت :چرا لعنت مي كني ،به معاويه ؟چرا، اين جوري احترام نمي كني ؟به صحابه احترام نمي كني؟ آن صريحاً مي گفت : من در منبر نواصب نمي توانم بنشينم ،حالا شما مي رويد در منبر ناصبي مي نشينيد. من نمي توانم بيايم . اين ها موجودي هستند در همين بلوچستان و در ايران شهر هستند ت.تعدادي كه جزو مدرسینش و جزو با سوادهايشان هم هستند .يعني مدرسين عمده مدارس علمي شان ،از اين موجودي هاست . علي کُلٍ نسبت به جهات اعتقادي، يك اين جور جبهه هاي خاصّي دارند و در كتاب هايشان هم بيان مي كنند و در درس هايشان هم بيان مي كنند .خلافاًیه ،طبقه ي ديگر، تعصبّ خاصّي دارند .آن ها ناچارند روي اين جنبه هاي خاصّ اعتقادي سرمايه گذاري كنند. البته موافقت خودشان را با جماعت اهل سنت اعلان بكنند و در مدارسشان ختم بخاري مي گيرند و ختم بخاري براشون اهميت خاصّ داره .در عين حال كه بسياري از احاديث بخاري را نقض مي كنند .يعني اين يك خاصّيتي در بين اين ها ،كه روي چه مبنايي است؟ ماها اين جور نيستيم كه مثلاً يك مذهبي را قبول نداشته باشيم و روي مسائل خاصّ بگوييم كه سخنانش، مثلاً حالا در حوزه تدريس بشر مثلاً ، نيست اين جور چيزي اگر كتاب هايي در حوزه هاي ما تدريس شد مولِّف و مولَّف هر دو مويدند ، تائيد شده اند اين جور نيست كه ، اما شما بريد كه الان خيلي از ابواب صحيح بخاري هست ،كه اهل سنت الان استيحاش دارند ،اصلاً قبول بكنند .چون يك فرقي است بين  حالا ،صرف نظر از اين جنبه هاي مذهبي كه عرض كردم .يك فوايد ديگري است از جهت 3 طبقه قدما و متاخرين و معاصرين . مثلاً الان اهل سنت است كه باما مواجه مي شند اين ها هيچ گاه عقايد سلف را ندارند. سلفي هستند .ولي عقايد سلف را ندارند .يعني به هشون بگيد مثلاً كه در متن قديمي شما و سَلَف شما اين متن است . اين را مي پذيرند ؟ نمي پذيرند .مثلاً شما يك بابي در كتاب صحيح بخاري است ـ باب اِمامَه الَمفتُوم و اَلمتَبوُع ـ باب امامت جماعت براي امام فتنه و بدعت گذار . بدعت گذار مي دانيد كه كسي كه متّهم شد ،يا متصف شد به اين كه اين شخص بدعت گذار. اين به هيچ وجه ديگر روايتش را قبول نمي كنه .يعني روايتش مردود ،اصلاً .اگر فتوايي داده باشد فتوايش مردود، به طور كلي مرفوض است و بايد كنار گذاشته بشه. آدم بدعت گذار به چه درد می خوره .هيچ مذهبي حاضر نيست كه بدعت گذار را بپذيره .فلذا در صحيح بخاري، يك باب داره ،به عنوان اين كه يك امام جماعتي باشد هم فتنه گر باشد و هم بدعت گذار . يك روايت هم در تحت اين باب بيشتر نقل نمي كنه .اول فتواي حسن بصري را ذكر مي كنه .حسن بصري يكي از ائمه اهل سنت است و فتاواش درنظر گرفته مي شه .یعني قابل لحاظ است براي محدثين . اين كه عرض مي كنم فنا واي حسن بصري و علما هم در كتاب هاي حديثي آمده. مثلاً كتاب فتوايي بخاري كتاب فتوايي نداره. البته قدما و كساني كه دروون اوليه بودند اين ها كتاب فتوايي ندارند ولي اين كتاب فتوايي بخاري در كجاست ؟ مثلاً بخاري ديگه عرض كردم از امراء المومنين در حديث است در ترد اهل سنت و يكي از بزرگ ترين ائمه حديث مي كند كه كتاب فقهي البخاري في تراجمه (2) يعني مي خواهي ،اگر مي خواهي فتاواي بخاري را به دست بياوري ،نگاه كن به عناوين ابواب . وقتي كه مي خواهد حديث را نقل كند .يك عنواني را هم مي آره در تحت آن عنوان چند كلمه حرف مي زنه ،گاهي دو سطر گاهي 2 سطر و روايتي نيست . در اين باب امامت مَفتُوم وَ مُبتَدِع، ابتدا فتواي حسن بصري را مي آره كه فتواي خودش هم هست كه حسن بصري گفته: عيبي نداره كه اگر يك فتنه گري يا يك امامت مبتدعي بيايد امامت جماعت را به عهده بگيره . و در ذيل آن، بعد روايتي را نقل مي كنه. روايتش هم اينه كه در زماني كه بيت عثمان را محاصره كرده بودند .عثمان را چند روزي محاصره ش كردند. ديگه . تا به قتل رساندند .در اين مدت ، خوب ، مساجد نمي شه كه خالي باشه. بايد نماز خونده بشه .آن وقت افرادي مي آمدند و امامت جماعت را عهده دار مي شدند كه اين ها جزء    سرد مداراني بودند كه بيت عثمان را محاصره كرده بودند .يكي از اين ها ،به هر طريقي خود را از پشت بام ها ازجايي خودش را به عثمان رساند. گفت .كه آقا : الان بيت شما را ، خانه ي شما را محاصره كردند افرادي مي آيند نماز مي خوانند اين براي ما سخته .نمي توانيم ما تحمّل كنيم كه امام فتنه ، راجع به امام فتنه من توضيح خواهم داد بعد از اين ،كه اين امام فتنه مي يايند نماز مي خوانند و اين ها چون قاتل هم  هستند و نمي گذارند حتي آب هم به شما برسد. بنابراين اين ها يك نيت هاي خاصّي دارند ،و آدم هاي اين چنيني ما هم به نماز خوندن اين ها راضي نيستيم، عثمان هم گفت :كه اصل در نماز صِحَّت نماز است كسي كه درست نماز بخونه ،بهش اقتدا كنيد ا.گر نماز غلط است،  اقتدا به هش نكنيد. عمدهَ قرائت خوبه داشته باشه .بتونه نماز بخونه، بهش اقتدا كنيد مشكل نداره ، اختلاف دارند البته ديگه اين ها چون زياد بودند .كه بيت عثمان را محاصره كرده بودند. هر وعده ،دو وعده ،يك روز، مثلاً هر وعده اي ،يك نفر مي رفت ،نماز مي خوند. اختلاف دارند ،كه كيا بودند ابن حجر عسقلاني در شرح صحيح بخاري افراد زيادي را يعني حدود 10 ـ 12 نفر را ذكر مي كنه كه اين ها در غياب عثمان ،امامت جماعت به عهده داشتند كه متاسفانه اميرالمومنين را هم جزء اين ائمه به حساب مي آره .يعني يكي از جاهائي كه صحيح بخاري در ارتباط با نشانه ي سنديت با علي بن ابي طالب هست در همين باب امامت مفتوم و مُبتَدَع در زمان محاصره بيت عثمان .قائل هستند كه علي بن ابي طالب هم در زمان فتنه نماز مي خوند كه ما در جلسه ي قبل نمي دونم بحث در امامت فتنه را بيان كرديم يا نه ؟ اهل سنت قائلند كه جعل در حديث  زمان فتنه شروع شده و زمان فتنه را هم زمان خلافت علي بن ابي طالب مي دانند. يعني يكي از مسلمات اعتقادات اهل سنت است كه جعل حديث در زمان فتنه شروع شده و مبداء زمان فتنه هم مقتل عثمان هست اما شيعه و معتزله قائل است كه مبداء جعل حديث از بعد از پيغمبر يا شايد در زمان خود حضرت جعل حديث شروع شده .بنابراين كه حضرت كلمه اي را بيان فرموده اند كه: مَن كَسَبَ عَليِّ مُتَعَمَداً فَليَتَوَوَوْ مِن عَدهُ مِنَ اَلنَّار وش يا فَجَزاءُه جَهَنَّم، در بعضي از نصوص احناف بنابراين ،جعل حديث برابر اعتقاد شيعه و معتزله كه طبق اين روايت متواتر كه در باب كَذب نسبت به حضرت بيان شده، در زمان خود حضرت جعل در حديث شروع شده ولي نظريه اين كه تمامي شيعه بر آن اتفاق دارند جعل حديث بعد از رحلت پيغمبر جعل در حديث شروع شده و مواردي براي جهات خلافت مطرح شده كه تصرف درخصوص خاصّ بوده مثل نَحنَ معاشِرُ اَلانَبِياء لاندَرِث و يا احاديث ديگر كه براي تقدّم خلفا يا خلافت ،مواردي را در احاديث دارند كه بعد از پيامبر اين احاديث پيدا شده علي كُلٍ مبداء فتنه را اين ها مقتل عثمان مي گه ، اين اتفاقي2 البته اتفاقي به معناي راي جمهور ، راي مشهور آني كه مُتَفِق عليه است اين را گفته اند كه ائمه حديث معتقد بودند كه : حَدِيثُ يَخرُجُ مَنّا شِبرأ وَ َيعُودُ عَلَينا زَراعاً . احاديثي كه ما در حجاز و در مكه و مدينه و شامات از ما صادر مي شه، منتشر مي شه ،يك وجبه ولي وقتي كه بر مي گرده به كوفه ، كوفه را مبدا و مكاني براي جعل حديث مي دانند ، وَيرجَعُ ِالَينا مَنَ كُوفهِ يا كُوفِين كه مي گويند: اَفسَدَ اَلكُوفينَ احادِيثَ الَنَّبوِي ، كوفِه دارَالَزَرع لِلحَديثُ دارَالزَرع اَلحَدِيث يعني چنان چه حديث احاديثي كه از حجاز مي آيد به كوفه مي ريك وجبه ولي برمي گردد، مي شه، يك زراع، يعني زياده مي كنند اضافه مي كنند و اين ها معتقد هستند كه جعل حديث بعد از مقتل عثمان در بين كوفيين انجام گرفته و كوفه دارُالزّرع بوده و علي بن ابي طالب هم روي يك قصد خاصّ ،آمده كوفه حكومتش را بنا گذاشته، چون كوفي ها افرادي بودند ،از كذب احتراز خاصّي نداشتند و دروغگو بودند و اين ها خودشان را به عنوان حاميان علي بن ابي طالب و دشمنان عثمان مطرح كرده بودند، فلذا همين انگيزش شد كه علي بن ابي طالب از موطن اصلي خودش اعراض بكنه و حكومتش را در داخل اين جماعت قرار بده، كه اين ها كوفيين بودند و فلذا در بين جرح و تعديلي كه از ائمه اهل سنت انجام مي دهند .نسبت به كوفيين هيچ اغماض خاصّ ندارند. يعني كوفيين را كفر ابليسي مي دانند . اگر كسي متصف نشه به اين كه عَنّهُ كوُفيِيَون. اين مساوي است با ضعفش چه بكنند فلاني ضعيفه چه بگند كوفي يعني جاعل حديث ، در جعل حديث شركت داره . بنابراين اين ها نسبت به احاديث كوفين اين نظرات خاصّي را دارند كه در بين محدثين از صدر اول، طبقات خاصّي وارد اين جهت مي شدند. اين در جهت متون اصلي كه مورد اتفاق بايد باشه و جالب اين است كه در صَحاحَ ستّه، كثيري از رجال حديث است كه اين ها كوفي هستند كه بزرگ ترين محدثين و نقادين حديث اهل سنت ،مثل اَبنِ حَجَر وَ ذَهَبيِ كه به عنوان دو امام اهل جرح و تعديل از ائمه اهل سنت هستند كه اين ها مي گند: اگر روايات كوفيين را از كتاب هاي صحاح سته يا كتاب هاي شش گانه حذف كنيم ،هيچ چيز براي اهل سنت باقي نمي مونه يعني كثرت روايات كوفيين درکتب سنت ، اين مورد منازعه نيست همه اتفاق دارند كه روايات كوفيين در كتب اهل سنت فراوان وجود داره . البته اين جاي بحث خاصّي داره كه در علوم حديث بحث مي شه و در مُوطِنِ محدثين و كساني كه در صدر اول جزو راويان حديث بودند. خوب، اين قسمت كه مصادري در بين اهل سنت هست كه مورد اتفاق است همين متون حديثي است ، متون حديثي با تمام اشكالاتي كه براي اين ها وجود دارد، باقي مي مونه. اين متون حديثي براي دو مذهب اهل حديث ،از اين چهار مذهب ، 2 مذهب اهل سنت، قائل به اين متون حديثي هستند كه يكي شافعی است و  يكي هم حنبلي ، شافعي ها نسبت به جهات غير منصوصه اي كه پيش مثل مالك يا ابوحنيفه رايج است، قبول ندارند. شافعي مي گه: آقا من قياس را قبول ندارم .استحسان را قبول ندارم.                 من خبر را قبول دارم كلمه اي دارند در ارتباط با اين كه اِذا صِحَحَ َالحدِيثَ فَهُوَ مَذهَبي، اگر حديث صحيح شد                          آن مذهب من هست يعني خود شافعي وقتي كه چنين كلمه اي را گفته باشه. يا مثل احمدبن حنبل اگر كلمه اي چنين ازش صادر شده باشه كه حديث صحيح مذهب من هست و بر مقلدين من هم واجب است كه هر حديثي براشون صحيح بود ،اگر مخالف با نظر من بود، آن حديث را مقدم بدارند .آن وقت، براي اين صحت حديث هم شروطي قائل هستند كه در نتيجه، حديث ضعيف هم مي شه ،حجت اِذا دارَاَلامرَ بَينَ اَلقِياسِ وَ الحَدِيث ضَعِيف : امر دائر مي شه، بين اين كه ما قياس بكنيم يا اخذ به حديث ضعيف بكنه. خوب، اين ها حديث ضعيف را مقدم مي دارند. حديث ضعيف چيه ؟ حديث ضعيف يعني لاحُجَّه حديثي كه ضعيف شد،به چه درد مي خوره ؟ چه ارزش عملي، مي تونه يك حديث ضعيف داشته باشه ؟ قياس باز يك نَقيصٌ عَلَيهِي داره. بله قياس نَقيصٌ عَلَيهِي داره، وجه شبهي داره. بايد يك وجه شبهي باشه كه ما قياس بكنيم. حكم اصل را به فرع جاري كنيم .ولي در حديث ضعيف ،شما به يك حديثي كه در حقيقت لاحُجَّهُ نازِلٌ، به منزله ي حجت مي دانيم و اين خيلي مشكلات و تبعات فاسده اي درپي داره و نتايج سوئي به اين مي شه گرفت .چون بلاخره احاديث ضعيف در بين مردم فراوان است و هركس به انگيزه هاي خاصّ يك حديثي را جعل كرده و يك حديث ضعیف را براي خودش مذهب عملي خودش قرار مي ده و اگر چنين باشه خوب، هركسي به تناسب فكري خودش يك طبقه از احاديث ضعيفه را جمع مي كنه و اين ها را  مذهب اعتقادي خودش ، مذهب عملي خودش را از احاديث ضعيفه بار مي كند فلذا، شافعي وقتي كه دستش كوتاه بشه و يا احمد اگر دستش كوتاه بشه از امور غير منصوصه ،مثل قياس و استحسان ،ناچار هستند كه باب احاديث ضعيفه را براي دين خودشان باز كنند. يعني يك انحطاط خاصّي است براي حديث ضعيف فلذا، در مذهب شافعي و در مذهب احمد ،بيشتر احاديثي كه حكومت مي كنه در ابواب خاصّ فقهي و اعتقادي، اين ها از جهات سندي داراي مشكل هستند و آن اشكالاتي كه در مذهب مالك است براي ضعيف شمردن حديث، يا آن مباني كه در نزد ابوحنيفه به عنوان مباني خاصّ شمرده شده براي ضعف حديث ،آن جاها ،در بين اين دو مذهب ديگه حكومت خاصّي داره. يعني از كاربرد خاصّي برخوردار نيستند .احاديث فراواني در اين دو مذهب هستند كه به عنوان احاديث اعتقادي و احاديث مذهبي به استخدام محدثين آمده و فقهايي هم كه اخيراً پيدا كردند. طبق اين احاديث مشي مي كنند كه البته افرادي از متفكرين پيدا شده اند در بين اهل سنّت، مثل اَلبانِي از سَلَفِي ها و از وهابي هايي كه بودند در بين معاصرين كه چند سالي است فوت شده، اين ها آمدند . احادیث ضعیفه ی این کتابهای را حدیثی شناسایی کردند، فقط اَلبانی بخاری را استثنا کرد و گفت :من جرات نمی کنم که صحیح بخاری را نقد بکنم .ولی نسبت به مسلم ، البته مسلم هم با احتیاط . چون مسلم و بخاری مثل دوقلو هستند. اینها به عنوان صحیحین مطرح هستند و بحث در سند اینها نمی توانند بکنند . می گویند : که رِجالِ بخاری و مسلم جازُوعَنِ اَلقَنطَرَه یعنی از پل گذشتند. دیگه، کسی بیاد حدیث بخاری را بیاره، و یا حدیث مسلم را بیاره، بحث سندی بکنه که رِجالِ این ضَعیفاً این کار غلطی . اهل سنت نمی پذیرند. کسی بیاید، احادیث صحیح و بخاری را تضعیف بکند از جهت سند ،این مشکل داره .اهل سنت نمی پذیرند. اشکال در روایات بخاری و مسلم را ولی، درمسایند دیگر درمسایند اربعه، این اَلبانیِ آمد و احادیث ضعیفه اینها را جدا کرد یک تعداد خاصّی از احادیث صحیح اینها را جدا کرد و تعدادی هم از احادیث ضعیف و به عنوان سِلسِلَهُ  اَلاَحادیِثُ ضعیفه مطرح کرد و افرادی باز جرات پیدا کردند در این رابطه و صحیح تِرمِذی نوشتند و صحیح نسایی نوشتند. همانطوریکه در ایران هم باب شد البتِّه صَحیحُ مِنَ اَلکافِی نوشته شد آمدند یک قسمت از احادیث اصول کافی را بعضی از آقایون جدا کردند .گفتند احادیث اصول کافی 9هزارش، مثلاً عن قوت داره. کنار گذاشتند یک تعداد خاصّی از روایات اصول کافی را به عنوان اَلَصَحِیح مِنَ اَلکافِی ، احادیث صحیحه ،را که البته مورد اختلاف و مورد نقص علما واقع شد .ودیعه هایی بر این کتاب نوشتند و سرو صدایی ایجاد شد .غرض اینکه، در بین متون حدیثی اهل سنت هم، افرادی جرات پیدا کردند از معاصرین که اینها قلم بدست بگیرند و طبق مبانی حدیثی که وجود داره، احادیث اهل سنت را نقد بکنه .در مسانید اربعه یعنی مسانید اربعه : سنن ترمزی سنن اِبنِ  ماجِه سنن ابن داود سنن نسائی این چهار تا سنن اربعه هستند که با زمنیه بخاری و مسلم می شه6 تامیشه صحاح سِته کتب سِته البته اخیراً گفتند :که ما صحاح نداریم غیر بخاری و مسلم ، آنهم یک طبق مبانی خاصّی که در بخاری و مسلم وجود داره، مورد نقص واقع شده. نقضی که هست در باب بخاری و مسلم این است که خوب ابواب خاصّی در مسلم و در بخاری هست .اینها نمی توانند، الان بپذیرند. مثلاً یکی از ابواب خاصّی که در صحیح مسلم وجود داره که برای سعودی ها امروز مشکل شده ،باب جَمعِ بَینَ الَصَّلوتِینً مِن دُونِ سَفَرٍ وَ مَطَرٍ َو مَرَضٍ چون می گندکه نماز ها را باید به اوقاتش خوند. نمازها را باید به وقت خوند در 5 وقت باید نماز ها را خواند. این یکی از اصول مسلمه ای شده که امروز ما، یکی از شاید افتخار آفرین ترین اصول اعتقادی و عملی اهل و سنت باشه .می گند بیایید نماز های ما را ببینید و نماز های شما را ببینید جمع بِینَ صَلوتِین امروزه شعار اهل سنت شده. ولی در متون حدیثی این چنین چیزی اتفاق نداره. در بین علما مخصوصا یک بابی داره در صحیح مسلم ،که عرض کردم باب جمع بیَنَ اَلصَّلوتِینً مَن دُونَ مَطََرٍسَفَرٍ وَ مَرَضٍ . در صحیح مسلم ،یعنی در کل روایات اهل سنت، اضطرار را مُخَصِص امورات می دانند اضطرار دیگه .اگر باران می یاد مثل سابق که کوچه ها گل بود ،تا خودشان را به مسجد می رساندند این بر ایشان مشقت داشته و فلذا مطر را استثناء کرده اند که اگر باران می بارید می توانید ........... یا در مرض ، اگر کسی مرضی داشت .بر این مشقتی داشت و دیگر جمع الصلوتین نمی تونه بکنه. مغرب و عشاء و ظهر و عصر را با هم بخونه و در سفر هم همین جور . در سفر چون معمولاً مشغلات کاری داره مسافر ،گرفتار های که سفر داره یا اگر 2وقت را برای نماز اختصاص بده، این برایش کلفت داره مشکل داره. سختی ایجاد می کند. فلذا ،می تونه جمع بکنه .مسافررا، هم البته در مسافر اختلاف هست در بین مذاهب اسلامی . مذاهب اهل سنت، بعضی ها می گند :نداریم، نماز خوف داریم که می توانید کم و زیاد کنیم، البته زیاد که نه، می توانید کمش کنید. فلذا آیَهً صَلوهِ را: اِذا ضَرَبتُم فی اَلاَرض فَاَقصَروُا مِنَ اَلصَّلوه : این آیه را ناظر می دانند که در زمان خوف باید قصر در نماز کرد .فَلا جُناحٌ عَلَیکُم اِن َتقصِروا مِنَ اَلصَّلوه فَلا جُناحٌ بعضی ها رخصت ازش در آورده اند. گفته اند: فَلاجُناحٌ اذا ... / فلا ... هیچ حَرَجی به شمانیست تا سختی برای شما نیست مسئله ای برای شما نداره ، شما آزاد هستید ،اگر شما نماز را نخوانید قصر بخوانید و این را رخصت ازش درآورده اند. شیعه ها می گند عزیمت ، حتما باید مسافر نمازش را به قصر بخواند و اگر تمام بخواند ،باید دوباره بجا بیاره نماز را . نمازش باطل، اگر مسافر نماز را تمام بخواند فَلا جُناحٌ یعنی واجِبٌ عَلَیکُم از حضرت می پرسند: فَلا جُناحٌ دلالت بر وجوب نداره. فَلا جُناحٌ یعنی مشکلی بر شما نیست که نماز را شکسته بخوانید حضرت می فرماید در سعی بین صفی و مروه

 آنجا فَلا جُناحٌ عَلَیکُم اَن یَتَوَّفِ بِهمِا ، در سعی بین صفا و مروه باز فَلا جُناحٌ آمده و در آنجا، باز شما نمی تونید بگید که رخصت سعی بجا بیار ،یا نیار ،حتما باید بجا بیاری. پس به قرینه آیه سعی که در موسم یا در ایام خاصّ انجام می گیره ،این فَلا جُناحٌ دلالت بر وجوب داره. بنابراین تعدادی از افراد از مذاهب اسلامی می کَند رخصت برای مسافر قصر بخونه. اگر بیکاره یا کار خاصّی در سفر نداره خوب تمام بخونه . اگر نه، مشکل خاصّی در سفر داره. خوب گرفتاری داره. کارهای فراوان داره. نمازش را به قصد بخونه که البته مورد اشکال و ایراد واقع شده. در بحث در کتاب اَلصَّلوه مورد مناقشه واقع شده است .خوب، این روایاتی که الان وجود داره، در صحیح مسلم که نماز را به جمع بخوانید: وَ مَرَضٍ وَ مِن دُونِ سَفَرٍ مَطَرٍ یعنی نه باران ، نه مرض و نه سفر هم که نمازشون را به جمع بخوانید، همان مذهب امامیه را تایید می کند . و امروزه در بین معاصرین، گفته اند که یعنی معاصرین سعودی ،این یکی از مشکلات الان سعودی امروزه ، که در مباحث کلان بین علمای سعودی، این یک باب در صحیح مسلم که با این باب چه کار بکنند؟ این باب را چه برش دارند که نمی خونه. براشون هم مشکل ایجاد می کنه در مناظرات در مباحثات مثلاً ما اگر بخواهیم احتجاج کنیم . آقا ،صحیح مسلم مگر به نظر شما صحیح نیست ؟صحیح دیگه، صحیح مسلم رِجالِه جازً عَنِ اَلقَنطَرهَ .مورد مناقشه نیست .خوب ،این باب را چه کار می کنید؟ روایات از ابن عباس و از دیگران وارد شده است که صَلَّیَ اَلنَّبِی جَمَعَ بِینَ الصَّلوتِینَ ظُهُر وَ عَصر وَ اَلمَغِربَ وَ اَلعِشاء وَ ثَمانِیَهَ وَ سَبعَه 8رکعت را یکجا به جا می آورد و7 رکعت را هم به یکجا به جا می اورد. البته مناقشات خاصّ دیگه هم است . که اصلاً در جمع بین الصلو تین مواردی از بحث وجود دارد. که در موقع تشریح َصلَوه وقتی که جبرئیل آمد و نماز ها را تشریح کرد، آنجا جمع بین الصلوتین را هم جبرییل تعلیم کرد به پیغمبر.  فَلِذا وقتی از ابن عباس  می پرسند که چرا  پیغمبر جمع بین الصلوتین کرده ، با وجود اینکه طلوع شمس  قرار داده شده و مواقیف خاصّ برای صلوه قرار داده شده. ابن عباس گفت :پیغمبر ،شنیدم که فرمود: که برای  ا ینکه  حَرَج را از امت بردارم .آن لایُحرَّجُ عَلی اُمَّتِی .که نماز خوندن برای امّت من یک سختی ایجاد نکنه ،که مشکلاتی تولید بکنه ،چون نماز وقتی تشریح شد. طبق روایات خاصّی رکعات فراوانی بود .و همین جور پیغمبر واسطه می شد در عین اینکه قبول داشت خود پیغمبر نماز را، به نحو تشریح پروردگار. ولی برای ترخیص جانب امت، هی دنبال یک راحتی می گشت. خلاصه، امت به سختی نیفتد. تا رسید به 2رکعت. 2رکعت را به عنوان فرض قرار داد و پیغمبر آن 2 رکعت را دیگه نمی شه آن را چیز کند، 2 رکعت به عنوان فرض ا... قرار داد و2 رکعت به عنوان فرض النبی که این شد نماز های 4 رکعتی . علی کل حالا در روایات صحیح و بخاری روایاتی داره که البته مفهومی می باشند مثلاً واسطه ی شد یا عیسی می آمد یکی از انبیاء می آمدند که در امواج که پیغمبر را می دیدند می گفتند چند رکعت فرض شد بر این امت شما ، می گفت :50 رکعت ، 100 رکعت ، رکعات زیادی است در انجا . به او می گفتند که کمش کنید. باز، چونه بزنید تا همینکه پیامبر رسید به 2رکعت علی کُل، روایاتی فراوانی در این جهت بود که برای  امت یک مشکلات خاصّی داشت، که پیامبر این جهت را در سنین تنقیص می داد. برای اینکه حرجی برای امت نباشد. فلذا ،جنبه های خاصّ را پیغمبر اسلام، برای راحتی امت ،مثلاً مسواک زدن را که خیلی جبرئیل می آمد و هی توصیه می کرد ،و اینها را به عنوان فرض می گرفتند .اما حضرت به عنوان اینکه لَوُلا مَسئله حَرجَیِ برای امتم، لَوَجَبتُ مسئله سِواک را واجب می کردم .بنابراین، جانب ترخیص و راحتی امّت را حضرت در نظر می گرفت و این ابواب خاصّ را بیان می کردند. جمع بین الصَّلوتِین از آن ابواب و آن در کتابهای حدیثی آمده .صحیح بخاری و مسلم به عنوان2اصل مورد اتفاق مذاهب اسلامی دارای، یک چنین احادیثی هم هستند و حال اینکه مورد عمل واقع نشده اند.یک  جهت از بحث است که آنچه که در نزد قدما واجب بود. امروزه معاصرین نمی توانند آنها را بپذیرند و همان اصلی که در مورد قدما بوده، این جهات را بپذیرند به عنوان مسلک حدیثی- مسلک عملی – فلذا، مواردی که برای قدما و متاخرین ،فرض کردند واخیراً هم معاصرین آمده .خوب، حقیقت هم چنین است. یعنی زمانه ایجاب می کنه که هر قوم و هر ملتی برای خود نشان آزادانه بتوانند از متون اصلی که در دستشان است، اتخاذ مبنا کنند. اتخاذ عقیده کنند و این جور نیست که هر چه در زمان سابق بوده ،اینها در این اِزمنه، هم بیاند، همان  جهت را کسی به عنوان جهات اعتقادی خودش فرض بکنه. البته، یک ثوابتی مادردین داریم.در ادیان محفوظ است به عنوان ثوابت،که اینها لایتغیر هستند. به هیچ وجه اینهاقابل تغییر نیستند. مثل عبادات، مثل الفاظی که برای صیق و عقود در نظر گرفته می شه، مثل اذکار خاصّ ،مثل عدد ضرباتی که برای حدود در نظر گرفته می شه ،مثل80ضربه برای فلان گناه. یک زمان بیاد، این 80ضربه بشه10 ضربه این نمی شه .اینها توفیقی اند .جزء ثوابت اند که هیچگاه زمان و مکان در اینها تاثیر خاصّ نداره. ولی یک متغیراتی هم در این رابطه  وجود داره که بر اساس گذشت زمان و مرور ایام ،دهور، اینها قابل تغییر هستند و این جهاتی هست که جنبه های عالی و اسبابی داشته باشه اگر یک وسیله ،یک زمان با بیل و کلنگ ،مثلاً چاه می کندند. الان دیگه، بیلهای هیدرولیکی آمده که زشته، در جائیکه امکانات آن چنین باشه، مغنی بیاد با بیل و کلنگ بشینه چاه بکنه . این از باب موارد  خاصِّ که تاثیر زمان و مکان و با پیشرفت علوم، و از همین سنخ است در یک قسمت از امورات مثلاً .در باب اعتقادات ،یک زمانی بوده . مرحوم صاحب جواهر می گه: هر کسی علم غیب امام را می پذیرفته. یعنی می گفته، ائمه علم غیب دارند. می گفتند اینها غالبند. صاحب جواهر در کتاب جواهر بیان کرده. آنجا مرحوم صاحب جواهر می فرماید، که آنچه که امروزه ما اعتقاد داریم، در زمانهای قدیم کفر بوده . توجه بفرمایید ،در یک ازمنه ای بوده که شرایط مهیّا نبوده و جهات خاصّی وجود  نداشته اموراتی واجب می شده مثلاً در کتاب فقیه مرحوم صدوق مَن لایَحصِره اَلفَقیِه ، خوب ، آن زمانها ، تاریخ قدیم را شما ملاحظه می فرمایید .ری 14محلّه داشته که 2 محلّه از اینها شیعه بودند و 12 محله سنّی بودند . این دو محله کاملاً در تسلط، در زیر نظر اهل سنت بودند. بقدری قهر و غلبه با اینها بوده، اینها آزادانه نمی تونستند که مراسم خودشان را بجا بیارند. فلذا در یکی از این متون قدیمی ،که راجع به تاریخ ری هست. خوب، شیعه یک آداب و رسوم خاصّی داره. لابد هست که این آداب و رسومش را انجام بده. یعنی آزادانه نمی تونستند، انجام بدند. خوب، چیکار کنند؟ اینها راه خاصّی ، تمهیدات خاصّی را می دیدند و توطئه های خاصّی می چیدند که چه کار کنیم؟ مثلاً ًلعن را شیعه باید لعن می کرد. مثلاً در آن زمان ها زیارت عاشورا را باید می خوند. فلذا اینها نمی توانستند، می آمدند اسم بچه هاشون را ،داره، ما در تاریخ ری  داره این دو محلّه اسم بچه هاشون را ابوبکر و عمر می گذاشتند، بعد لعن عمر می کردند. می آمدند، اعتراض می کردند که آن چرا      لعن می کنید. مثلاً بگیرید، بکشید می گفت: پسرم را دادم، لعن می کنم. این جور بوده. فلذا یک دستور العمل شدید و اکیدی از جانب بزرگترین عالم اهل سنت، در آن عصر صادر شده و آن این است که حرام است که شیعه ها اسم بچه هاشون را عمر و ابوبکر بگذارند. چون اینها می خواهند به این وسیله، خلاصه در تاریخ ری این جوری بیان شده. خوب، در آن زمان شیخ صدوق می آید. می گه که مُفَوِضِه، قائل هستند که شهادت ثالثه، در اذان بیاید. حتی لعن هم می کنه. می گه لعن بر کسانی که شهادت ثالثه را اَشهَدُ اَن عَلِیاً وَلیُ اَ...، در اذانشون بگند خوب، البته یک جهات خاصّی بوده، اینها برای حفظ شیعه بوده تقیه می کردند. حتی عالمانی، اگر در قم حدیث بگند. ضعیف را نقل می کردند. چون قمی ها، یک خاصّیتی داشتند و آن این است که هر عالمی وارد قم، بشه، باید حدیث صحیح نقل بکنه. هر کسی بخواهد حدیث ضعیف نقل بکنه، باید از قم بره بیرون ، فلذا، بعضی از علما مثل محاسن برقی که به عنوان بزرگترین علماء شیعه هم است مرحوم برقی ، صاحب کتاب محاسن ، این وقتی که وارد قم شد ،احادیث خاصّی در کتاب محاسنش آورده و اینها سند ضعیف دارند اسناد ضعیفه است.فلذا احمد بن عیسی، رئیس اَلقُمُین ِ،این را از قم تبعید کرد .به ری سخت بود آن موقع، کسی که در ری زندگی می کرد. علمایی را که می خواستند تبعید شون کنند، می فرستادنشون به ری، که در آنجا شکنجه ببینند. قصه های خاصّی در این رابطه است، که در رابطه با اعتقادات قُدَما و معاصرین . خوب، الان اگه بگه، شهادت ثالثه در اذان نباشه آن موقع ،مرحوم صدوق فتوا داده. اَشهَدُ اَنَّ عَلِیاً وَلِیُ اَ... به عنوان شهادت ثالثه، فعل شیعه نیست – فعل امامیه نیست.

الان، اگر کسی اینو بگه. خوب، همه تکفیرش می کنند. می گند. ببینید، فلانی کافر شده. از دین در رفته.   می گه در اذان شهادت ثالثه نباشه فلذا، جهاتی از فکر است که اینها زمان و مکان تاثیر خاصّی در این امورات دارند و امروزه در بین اهل سنت هم از این جهت مستثنی نیستند. آنها هم دارای اعتقاد خاصّی، الان هستند ،یا در تعارض با مذاهب متغاصم، مثل شیعه، یا اینکه روی جهات مصالح خاصّی که دارند، عقاید سَلَفِ خودشان را به نحو تام و عام قبول ندارند. در ابواب فقهی شان، ممکنه روایات صحیح و سند باشد. مثلاً،شما الان بگید که آقا شما ائمه تون دارای یک چنین صفاتی هست . در کتاب های فقهی شما، مثلاً آمده ،در کتابهای قدیمی قبل از بخاری و مسلم آمده که مثلاً این جور جهتی، این جور فکری، اگر باشد اشکال نداره و در کتابهای فقهی ،در یک کتابی است بنام معرفه علوم و تاریخ از کَسَوی یعقوب بِن ِسُفیان – اوایل قرن سوم بوده ،از قدمای اهل سنت مشهور می شه در آنجا 2 تا روایت هست که سُئَلَ یا سَئَلِ اَبواِسحاق سَبیحی عَنِ السَّعبِی سوال کرد. این عالم سنی ،از آن عالم سنی از شعبی که از صاحبان روایان اهل سنت در کتاب های حدیثی و تفسیری فراوان، و از اینها  روایت شده. عَنِ الصَّلاهُ خَلفِ وَلَدُ زِنا خوب، خیلی عذر می خوام این را به عنوان تمثیل آوردم . خوب ،سوال می کند که نماز پشت سر این جور آدمی، حالا اگر امام جماعت شد. ما چه کار کنیم. در جوابش می گه، که، اشاره به گوشه ی مسجد می کنه، می گه :کَیفَ اَقوَلَ هُوَ اِمامی تُصَلّی وَ نَقتِدیِ بِهِ . این یکیشون همینجاست. که این دارای این صفتی است .ما بهش اقتدا می کنیم. فلذا، در کتاب های فقهی، قدمی برای این جهت در نظر گرفته نشده که این آقا عیب ،ایراده اگر امامی دارای این خصوصیتی شد ،این نمیتونه مقتدا به باشه فلذا، الان اگر به اینها بگید. (2) شما در کتابهای متون قدیمی، تا دو این جهت را گفتید . می کند: غلط کرده، اگر کسی این چنین گفتند باشه .ما قبول نداریم .یعنی به عنوان طعنه، نمی تونه کسی بپذیره که امام مذهبش یا امام مقتدا بهش، دارای اوصاف این چنینی باشه.– فتنه گر باشه. – بدعت گذار باشه. یا مثلاً دارای اوصاف چنینیه باشه. بلکه در قبال این می گه :ما حتی، اگر ببینم یک عالم این جست بزنه، بالای مرکبش، در روایاتشون است .خلاف مروت ،مثلاً سوار اسب شدن دو جور ، یک جور، یک غلامی ،نوکر، بیاد افسار بگیره و خلاصه که آقا سوار بشه، عالم دیگه، باید با یک حالت خاصّی هم با طمانینه و وقار خاصّی، سوار اسب بشه ،اما اگر کسی نه ،بپره کول اسب .این دیگه عدالتش ،ساقطه .این نمیشه، پشت سرش نماز خوند. یعنی تا این اندازه ،این را در قبال این حرفها ،می آرند ،بله، می گه: آقا شما گفتید :اما مت مبتدع جایزه،امامت امام فتنه ،جایز. اگر کسی دارای این صفت زشت باشه، می تونه نماز جماعت را عهده دار بشه .می گند، نه، ما این جهت را هم قطع می دانیم .اگر کسی ببینه سوار اسب شده و این جوری ما پشت سرش نماز نمی خونیم. چه برسه به اوصاف این چنینی و حال اینکه در بین قدما مورد فتوا بوده و بهش عمل می کردند. حتی در اَلفِقهُ اَلاِسلامی وَ عَدِلَهُ وَ وَحَدَ زُهَیزیِ در آنجا بیان می کنه ،ما اگر قائل بشیم که نماز خوندن رو پشت سر افراد این چنینی ،که دارای تیب مولد نبودند و ما این را قائل بشیم. ما میبینم ،کثیری از مسلمانان در زمان عبید ا... بن زیاد به عبدا... بن زیاد اقتدا می کردند. پس، باید بگیم نماز همه ی مسلمانان باطل ، در زمان حجاج، مردم نماز می خوندند. به حجاج اقتدا می کردند .باید بگیم نماز همه اینها باطل و حال اینکه ما این جور چیزی را نمی تونیم  فتوا بدهیم ، و از طرفی نمی تونیم ،انکار کنیم که حجاج بن یوسف دارای تیب مولد بوده و عبیدا... بن زیاد که مُسَّلم است .اینها اولاد بغاط بودند.


هست ـ از ساون ـ يعني رواياتش متفقٌ عليه . در كتاب هاي شيعه هم روايات عبد ابن مسعود وجود داره . هم سنّي ازش روايت مي كنه و هم شيعه . مشخص نمي كنه آن جهت راكه كسي بتونه تشخيص بده ، بعضي از صحابه را كه داراي چه فكري بودند. قدر متيّقَّن ، اين است كه آدم بينابيني بوده . يعني شرور آن جوري نبوده كه عليه مذهب اهل بيت داراي اقداماتي بوده باشه و از اين طرف هم كارش بيشتر در جنبه هاي فقه و راي بوده ، چون عنوان معلمي هم پيدا مي كنه در كوفه . چند نفر براي كوفه مي فرستند . يكي به عنوان ، براي گرفتن مالياتها ، يكي براي ولايت و يكي هم براي معلم بودن و درس دادن و عبدا... بن مسعود جزو معلمين بوده ، مثل عمّار براي گرفتن خراج و اين ها مي آيد ، براي اينكه از نخلستان ها مثلاً خراج بگيره و امثال اينها . در زمان عمر مي فرستند، براي كوفه مي آيد .تقسيم مي كنند خلفا صحابه را به بلاد مختلفه .چطور ؟ مثلاً سلمان فارسي مي آيد براي مدائن و همينجور صحابه ديگر هر كدام بنابر آن توانايي خاصّ خودشان ، داشتند ، منتشر مي شند در بلاد اسلامي و هركدام مأموريت خاصّي داشتند و عبد ا... مسعود هم براي كوفه آمد و ازش سوال مي كردند روايات پيغمبر را . عبدا... بن مسعود ابولوِ رأيي مي گفت ،يعني مي ترسيد نسبت بده . در حقيقت ، اينها مي گفتند: اگر روايتي پيغمبر نسبت بدهم و پيغمبر نگفته باشه اين ميشه دروغ ، بنابراين احتياط مي كردند . يك طبقه اي بودند كه احتياط مي كردند اقوال را نقل كنند . البته عمر هم يكمقدار سخت گيري مي كرد نسبت به نشر احاديث و توصيه مي كرد اينها را كه بيشتر براي مردم قرآن بخوانيد . تقرير تحديث داشته باشيد. اينها يك جنبه هاي خاصّي بوده كه ترويج مي شده بيشتر حديث ، مثل قرآن و اينها هم آرا خودشان را در قالب رأي بيان مي كردند. علي كُلٍ ، در مذهب ابوحنيفه است و امروز هم در ميان مذهب حنفي بيشتر كتابهاي اينها فقهي هست .  كتاب حديثي خيلي كم دارند در بين مذهب حنفي معمول است . مذهب دوم مذهب مالك بن أنس ، بود . مالك بن أنس بر خلاف محدثين ديگه ، رَحَلات حديثي ، مسافرتهايي براي جميع حديث نداشت . تمام عمرش در مدينه بود و كتاب داره. جزء ائمه است در مذهب اهل سنت كه داراي كتاب هست و كتابش هم مُوَّتَع  مالك در دو جلد است كه احاديث صحيح سندش600 تا روايت است . بقيه اش فتواي خود مالك است .شروحي هم بر كتاب مُوَّتَّع مالك نوشته شده كه مهمترين شرحش هم كتاب التَّمْهِيدُ اِبْن عَبْدُالبَرْ است در حدود سي جلد ، از اختصاصات مذهب مالك كه يك مذهبِ ، ابتدا مذهب حديثي بوده بعد از حديث روي گردان مي شه. مي شه یک مذهب اجتهادی . روايات را بيشتر كنار مي گذاره . اختصاصاتي داره، همانطوريكه مذهب حنيفه اختصاص داشت به قياس و استحسان وحيل شرعيه ، مذهب مالك هم يك اختصاصات خاصّ داره كه از جمله آنها ، عمل اهل مدينه است . يكي عمل اهل مدينه و يكي مصالح مرسله كه عمل اهل مدينه و مصالح مرسله . مثلاً مي گفت : ما نياز نداريم ببينيم پيغمبر در مسئله اي چه گفته ، مي ريم ، نگاه مي كنيم .مي بينيم اهل مدينه چه كار مي كنند ؟اهل مدينه خودش . مردم مدينه خودشون ببينند ، عملشون و نگاه كنيد ببينيد نماز چه جور مي خونند ؟ وضو چه جور مي گيرند ؟ معاملاتشون چه جوري انجام مي دند؟ نگاهشون چه جوري است ؟ و مسئله مسائل خاصّ معاملات و عباداتشون را چه جوري انجام مي دند ؟ ديگه ،لازم نيست بريد، روايات پيغمبر را ببينيد . در اختلافات حدیث،همان عمل اهل مدینه خودش حجته و لذا اين خودش اختصاص به مذهب مالك داره . مذهب ابوحنيفه اين عمل را قبول نداره ، چون اهل مدينه را يدست نمي بينه . مذاهب ديگه ،قبول ندارند عمل اهل مدينه را ، مصالح مرسله را مالك از دو آيه، يا از آياتي از قرآن مثل :ما جَعَلَ عَلَيكُم في الدّين مِن حَرَجْ . آيات نفي حَرَجْ را مالك استخدام كرد و گفت : كه خداوند متعال راحتي مردم را مي خواد ، سختي مردم را نمي خواد . فلذا، هرچه سختي داشته باشه ،در دين نيست .مصلحت است ، دين يعني مصلحت . هرجايي مصلحت بود، آنجا هم دين خاكمه . فلذا، مصلحت انديشي در مذهب مالك از همة مذاهب اسلامي بالاتر است . خوب، اين جهت را در مذهب مالك بيان شده که اهل مدینه دارای  اين خصوصيات بودند : مصالح مرسله ، مصلحت انديشي ، مصلحت نوعي ، مصلحت شخصي را هم حتي در بعضي از قسمت ها ،حاكم مي دانست كه آنچه كه حاكم بر سرنوشت انسان است در اين مصلحت انديشي ، فلذا ،اگر يك امر خلاف مصالح باشه ، آن در دين اثري نداره و مشكلات ديني را هم بر مي داره . بله ، فرد ، حتي تا خود فرد هم ، چون ما مصالح نوعي را هم ، در فتاواي علماي ما هم وجود داره كه اگر مصلحتي بود براي اين قسمت از كار و مورد مصلحت عمومي بود .انجام مي گيره و اگر داراي مصلحت شخصي بود ، نه ، مصلحت قالب را معمولاً در مصالح ، اما در حقيقت اين مصالح مرسله اي كه در مذهب مالك داراي يك موقعيت خاصّي شد از باب غلبه و تعميم آن ،حتي در مصالح شخصي است كه مي تونه مصالح ، بقدري اهميت داشته باشه كه در سرنوشت حتي اشخاص هم دخيل بوده باشه .

مذهب سوم ، مذهب شافعي هست. اَمّا مَا جَعَلَ عليكم فِي الدِين مَن حَرَجَ و يا يريد ا ... بكم الْيُسْرْ و لا يُريدُ بكم العُسرْ . اين آيات كه نفي حرج از آنها استنباط مي كنند . اين آيات در مذهب مالك به نحو گسترده اي مورد عمل واقع شده و حاكم بر تمام ادلة ديگر است . مالك ، ما در جلسه قبل بيان كرديم ، تفسير اين را بيان كرديم ،كه مالك ابتدا حدود صد هزار حديث داشت كه اين صد هزار حديث صحيح را هر سال يك مقداري از اين ها را استثناء و قيچي مي كرد، تا از اين صد هزار حديث رسيد به600 تا حديث و بقيه اش فتاواش بودند كه منصور دو اينقي و هارون الرشيد، بنابر دو روايت كه در اين باب هست ، در احوالات مالك هم نوشته شده و در كتابهاي اهل سنّت آمده ، مجبور كردند اين دو خليفه ،كه مالك كتابي بنويسه و در دنياي اسلام اينهامنتشر كنند كه مالك خودش زير بار نرفت . بعد علي الظاهر ، يك تنبيهي شده و بعد تسليم شده و كتاب مُوَّتَع را تسليم هارون و منصور كرده و اينها در پرده خانه كعبه آويزان كردند و مسلمانان ها را به اين كتاب دعوت كردند . شايد قديمي ترين كتاب مكتوب علماي اهل سنت كه فعلاً بجا مانده ،  همين كتاب مُوَّتَع مالك بوده كه خودش هم متوفاي 179 است . تفسير خاصّي نسبت به شناخت مذهب است . كتابهاي فقهي  شون چیه؟ الان روی چه مواردی سیر می کنند که  علی الظاهر در   حوصله این مباحث این مجمع نیست.  مُتَيَّقَن ، مقدر اين است كه الان در مغرب هستند ، در آفريقا ، در قسمت هايي از مصر، مذهب مالك الان كاربرد داره و مقلديني در منطقة آفريقا، بيشتر مقلر داره در بين سياهها. مذهب سوم مذهب شنافعي است . شافعي هم جزء ائمه اي هست كه كتاب داره. كتاب الامّ ، كتاب فقهي او هست  و كتاب الرساله ، كتاب اصولي او هست ( اَلاُم مادر ) خوب ، در ارتباط ، بله ، مُوَّتعْ در لغت معاني مختلفه داره ، به معني لگد مال مي آيد ، به معني آماده شده مي آيد ، به معني نمدمال شايد گرفته باشه ، يعني رواياتي كه ديگه خيلي نمد مال شده باشه ، خيلي، خلاصه از صد هزار حديث بخواهد يك ششصد تا حديث در بياره ، معلوم مي شه ، چقدر اين را نمد مال كرده ، لگد كرده ، تا اين كه به اين اندازه رسيده . شايد به معني آماده شده باشد ، مهيا شده . بهترين معنايي كه براش شايد موافق با كتاب باشه ، شايد اين باشه . خوب ، شافعي دو مذهب داره. يكي مذهب قديم و يك مذهب جديد يعني تَبَدّل رأي براش حاصل شده.شافعی ابتدا می امده عراق بیش یکی از شاگردا ابوحنفیه،محمدبن حسن شیبانی می امده و مذهب ابوحنيفه را فرا مي گرفته ، مذهب اولش مذهب قياس و رأي و استحسان بوده ، بعد از اينكه از عراق مي ره و بعد هم به مصر ، مذهب جديد را بنا گذاره كه مبتني است بر نفي قياس و استحسان . يعني مدهب قديمش نسی مي كنه ، از بين مي ره . الان ، مشگله اي كه در مذهب شافعي وجود داره ، اين است كه آيا مقلدين شافعي ، شافعي ، الان به كدام مذهب شافعي عمل مي كنند ؟ قطعاً خواهد گفت به مذهب جديد ، به مذهب قديمش ديگه منسوخه . اما مي گيم كه اين كتابهايي كه از مذهب شافعي بجا مانده، اينها طبق مذهب قديم نوشته شده يا طبق مذهب جديد ؟ قطعاً مي گند :طبق مذهب جديد نوشته شده . مي گيم: مذهب جديد شافعي ، قياس و استحان را باطل مي كنه . در اين كتابهاي شافعي آيا قياس و استحان وجود نداره ؟ چون در همين كتاب اَلْاُمْ يك قسمتي داره به عنوان ابطال الاستحسان ، استحسان را باطل مي كنه ، قياس را در حد اَكْلَنيته يبان مي كنه . بنابراين ما چه قاعده اي داريم، تشخيص بديم كه اين كتابهايي كه از شافعي بجا مانده طبق مذهب جديد نوشته شده ،لامحان ، يكي از جوابهاشون اين است هر جا قياس و استحان باشه ، اينها جزء قديم مذهب ،قدیم و ما بيانمان اين است كه چون تفكيك نشده ، كاملاً مشخص نشده كه چه اندازه از اين كتابها طبق مذهب قديم است و چه اندازه طبق مذهب جديد ، بنابراين اخذ به مذهب شافعي و به كتابهاي شافعي براي ما مشكل ايجاد ميكنه . ما نمي تونيم تشخيص بديم. ، بگيم ، اين قسمتش مربوط به جديدِ و اين قسمت مربوط به مذهب قديم هست . فلذا ، ما با بزرگان شافعي ، در بعضي از مجالس كه روبرو شديم از آنها توضيح خواستيم در اين قسمت، مشكلاتي دارند يعني نمي تونند آنچه الان از شافعي به جاي مانده اين را نسبت بدند به قول جَزم . به اينكه اين از مذهب جديد است ، از مذهب قديم نيست چرا كه اگر بگه ، جزء مذهب جديد است . ما در مواردي مي بينيم كه استحان كرده در اين كتابها ، اگر استحسان جزء مذهب جديدش باشه ، اين تناقض لازم مي آيد كه هم بگه هم استحسان باطله ، و هم استحسان خوبه . فلذا، بايد يك فارقي بين اين دو جهت باشه كه مشخص بشه از اين كتابها كدام قسمتش مربوط به جديد هست و كدام مربوط به قديم . بحثي را كه شافعي در كتاب رساله كه شايد از كتابهاي مهم باشه در دنياي اسلام و بعضي ها معتقدند كه اولين كتاب اصولي را اهل سنت نوشتند و آن هم شافعي بوده كه كتاب رساله را نوشته . خوب ، اين قول هم در جاي خودش ،مورد نقد و بررسي واقع شده ، هم در بين شيعه مورد تعارض هست و نقص واقع شده كه قبول ندارند شافعي اول كسي باشد كه كتاب اصولي نوشته و هم در بين حنيفه مورد نقص هست . پيروان ابوحنيفه معتقدند كه شافعي اول كسي نيست كه كتاب اصولي نوشته  باشه . بلكه آنها هم، البته مدعي هستند كه چون ابوحنيفه مذهبش داراي قدمت خاصي است ، بنابراين اولين كتابها هم در مكتب حنفي نوشته شده و اين نسبت قول به شافعي در اين كتاب مواردي از بحث را در بين محدثين تعليم مي كنه كه جنبه هاي خاصّ علمي مخصوص به خود داره . از جمله اينكه معتقد است كه همانطوریکه ، بيان شده در كتابهاي علمي ، شافعي ، در كتاب رساله ميگه كه درست نيست براي صحت و سقم روايات ، روايات را به قرآن عرضه بداريد ، چون يك طريقه اي ما داريم براي تشخيص حديث صحيح  از حديث ناصحيح . مي گيم حديث را به قرآن عرضه بداريد اگر موافق با قرآن بود اخذ كنيد و اگر مخالف با قرآن بود رد كنيد .

ما جَاء عنّیِ فَا عِرضُوُه عَلی کِتاَب ا...ما وَافَِِقِ فَخُذُوهُ وما خالَطَ  فَرُدُوه،که ائمه فرمودند:  هر روايتي از ما مخالف با قرآن باشه ، آن روايت را ضرب بر جدار بكنيد . فاضِرْبُوهُ عَلي الْجِدارْ ما خالَفَ كتابَ ا... لَم نَقُلهُ زُخرُقٌ باطلٌ .از اين خيلي روايات، كه از نظر مذهب تشيع اين قسمت از روايات متواتر نقل شده و اين يكي از بزرگترين افتخار مذهب اماميه است كه روايات عرضه بر كتاب را متواتر مي دانيم كه در جلسه قبل هم مفصل پيرامون اين بحث كرديم . علي الظاهر ، در اين جلسه ، خوب ، رساله شافعي مي آيد چه مي گه ،؟ مي گه :آقا اين حرف كه احاديث را بياريد با قرآن مقايسه قرار دهيد اين درست نيست. ، چون كه قرآن براي خودش مستَقِل ، سنّت و روايات هم براي خودشان مستقلند . آن دستگاه تشريعي براي خودش ، يك دستگاه تشريعي خاصّه . قرآن مستقل در تشريع و سنت هم مستقل در تشريع هست . بنابراين ،اين كه بياييم روايات را عرضه بر كتاب بكنيم، اين حرف درستي نيست . اين را ،رواياتي را هم كه در اين باب وارد شده، اين را زنادقه درست كردند . روافض درست كردند . مِنْ وَضَعِ زنادقهٌ و رَوَافِضْ ، يعني رافضي ها آمدند ،با زنديقي ها هم دست شدند كه سنت پيغمبر را از بين ببرند . راهي بهتر از اين پيدا نكردند . آن راه چه بود ؟ آن راه اين است كه روايات را ببرید با قرآن بسنجید ، هر روايتي كه موافق با قرآن بود، عمل بكنيد و هر روايتي كه مخالف با قرآن بود، رد بكنيد مي گه :اين زنادقه ، اين را درست كردند و اين يكي از مشكلات تعليم شافعي است در بين امّت اسلامي كه روايات ،مي تونند مخالف با قرآن باشند . روايات ،اگر مخالف با قرآن هم بود ، باز جايگاه اخذ داره ، مي شه بهش اخذ کرد. كه قابل تمسك است . فلذا، اين جهت در كتاب شافعي آمده ،يعني در كتاب رسالة شافعي اين مسئله لزوم عرضه بر كتاب مورد بحث واقع شده و نظريه خاصّي كه بيان كرده، اين است كه قرآن و سنّت عيبي نداره ، نبايد ، لازم نيست كه روايات را با قرآن مورد سنجش قرار بديم . بله ، مثل لا وَصَّيه لِوارِثْ در كتاب ارث ،  کتاب ارث ، اين روايت وجود داره كه لا وَصَيّهَ لِوارث يعني اگر شخص مي خواهد وصيّت بكند ، مي خواهد تعيين وصّي بكند ، وصيّتش نمي توند جزو ورثه اش باشد . يعني پسرش ، پسرش ، اصلاً مأمورِ ، پسر بزرگ را كسي وصّي خودش قرار مي ده . ولي اينها مي گند : نه . كسي كه وارث است ،نمي تونه وصّي واقع بشه .اين لا وَصَّيه لِوارِثْ با آيات قرآن معارض است . چون در آيات قرآن مطلق بيان شده كه انسان نمي تونه وصيت بكنه به والدين و اَقَرَبينَ خودش و هیچ  بحثی در اين جهت نيست . چون آيات قرآن بصورت اطلاق بيان شده . بنابراين ، روايت مخالف با اين آيات مي شه . يا در مسئله نَحنُ مُعاشِرالانبياء لا نَورِت در خطبة فدكية صديقة طاهره ، به آيات ارث استناد كرد كه سليمان و داود از هم ارث مي برند و ارث انبياء را بيان كرد . خطبة فدكيه صديقه طاهره و اين آيات با نَحنُ معاشر الانبياء مخالف هست كه در اينجا ، بعضي از علماي شيعه و سني در اين جهت مباحث خاصّي دارند كه جاي تدبير بيشتر از اين نيست . در اين رابطه ، عَلي كُلٍ ، آياتي وجود داره ، رواياتي وجود داره ، در روايات اهل سنّت كه با قرآن مخالف است و اين مخالفت با كتاب مشكلي ايجاد نكرده است در روند فكري و اخذ سنّت . چون قرآن را مستقل در تشريع مي دانند و سنّت را هم مستقل در تشريع مي دانند و بنابراين كه حديث ضعيف هم مي تواند مُخَصِص كتاب باشه . بنابراين كه خبر واحد مفيد علم نيست و مي تونه مُخَصِصِ كتاب هم واقع بشه و حتي ناسخ قرار بگيره . يعني يك خبري مي تواند ولو اينكه خبر متواتر نباشه ، باز مي تونه كه آيات قرآن  را نسخ بكنه . اين در مباني استدلالي مورد بحث واقع شده كه اهل سنّت داراي اين جنبه هاي خاصّ فكري هستند در باب اخذ به سنّت و اين در كتاب رسالة شافعي كه بحث مي كنيم در كتاب رساله شافعي اين جهت از بحث ، در عرضه بر كتاب ، لزوم عرضه بر كتاب ، مورد مناقشه قرار مي ده . مي گه ، كساني كه لزوم عرضه بر كتاب را در كتابهاي خود يا در مقالات خودشون بيان مي دارند . اينها ، يا زنديقند ، يا رافضي . يعني در اصل مي خواد بگه : بي دينها قرآن را حاكم مي دانند . مي خواهند سنّت را از بين ببرند . اين بحث مهمي است كه ما در اولين بار، در حدود شايد ده سال قبل از اين كه مستبصبريني از كشورهاي مختلف براي تحصيل در قم آمده بودند . ما بحثي داشتيم براي اينها ، اين مسئله را ما بيان داشتيم ، در استقلال سنت و در عدم لزوم عرضه بر كتاب ، بنابر آنچه كه اهل سنّت مي گند كه زنديقها و روافض قرآن را حاكم مي دانند ، ما بحثي داشتيم . گفتيم : اصلاً اهل سنّت بهره اي از قرآن ندارند اصلاً اختصاص داره قرآن به اماميه . اصلاً قرآن مال شيعه است . مذاهب ديگه بهره اي از قرآن ندارند و اينها تعجب مي كردند . گفتند مگه مي شه . اين جور چيزي ، كه داريد اين حرفي كه شما مي زنيد ، تا حالا كسي نگفته . گفتيم: مگه، لازم است كسي گفته باشد كه ما هم بگيم ، شما آن موقع، به عنوان اِخْتِصاص اِلامامِيّهَ فِي اَلْقُرآنِ اَلْكريمْ و مادر آنجا ثابت كرديم كه هر مذهبي ، حالا تعصّب خاصي هم راجع به تشيع نداريم ، هر مذهبي قرآن را در اولويت خاصّ قرار داد براي فقه ، براي اصول ، براي اعتقادات خودش ، آن مذهب مي تونه ادعا بکُنه كه من قرآن را قبول دارم ، پذيرفتم ، ايمان دارم . شما كه مي گيد روايت را نبايد به قرآن عرضه داشت ، قرآن حاكميت بر روايت نداره . خوب ، اين چه مذهبي است ؟ ما داريم ، شيعه ادّعا مي كنيم و افتخار هم مي كنيم كه قرآن بايد حاكم بر روايات باشد . يعني روايات لزوم عرضه بر كتابٌ مفادش ، اينه ديگه . مرحوم شيخ انصاري و مرحوم شيخ كفايي ، بزرگان علماي شيعه در كتابهاي علمي خودشان اعتراف و اذعان دارند و با افتخار هم اذعان دارند و با افتخار هم اذعان دارند . مي گند :روايات ما نبايد با قرآن مخالفت داشته باشه . هر رواياتي را خواستيم صّحت و سقمش را مورد ارزيابي قرار بديم ، بايد با قرآن مقابله كنيم ، با قرآن مقايسه كنيم ، با قرآن بسنجيم . اگر داراي شرايط قرآني بود ، آن روايت مي شه روايت درست .اگر با قرآن سازگاري نداشت ، آن عرض بر جدار مي شه ، ذُُخرُجُ مي شه ، باطل مي شه و اعتبار خاصّي از جهت مبنايي ديگه نداره . بنابراين ، اين مذهب در حقيقت حامي قرآنه ، نه زِنديق . شما مي گيد: هر كس اين حرف را بزند زنديق. كجاي اين زندقه ؟ كسي بگه : آقا ، قرآن حاكمه ، اين زنديق ميشه . اصلاً وصلة زَندقه را به اين جور شخصي كه مي گه : آقا ، قرآن حاكم در بين ما باشه . البته ، يك بحث است بحث حَسْبُنَا كِتابَ ا ... .كه پيغمبر مي خواست وصيت بكنه . اِيتُونّي بِدَاوِهِ و بَياضْ لَاكتُبْ لَكُم كتابً لَنْ تَزّلُ بَعْدي . آنجا عمر گفت : حُسْبُنَا كتاب ا... قرآن براي ما بسه ، همان يك لحظه بود ، احسَنتم ، همان يك لحظه بود كه پيغمبر كتابت حديث نداشته باشه ، چيزي ننويسه . بعد از اينكه پيغمبر از دنيا رفت ، شد حَسبُنَا اَلْسُّنَه| . سنت براي اهل سنت شد درجة اُولي در اخذ احاديسش . والاّ ، قرآن ديگه به حاشيه رفت . فقط ، قُرّي و حُفاظ اين را حفظ مي كردند و قُرُي هم مي خوندند . تنها اثر قرآني در اين جهت ظاهر مي شه . والّا ديگه اثر خاصّي در اين رابطه وجود نداشت . بنابراين تخصيص ، بله ، بحثي نداريم . تقدّم استقلال در سنّت را ما هم داريم . يعني ما هم بگيم قرآن مُستَقِلاً في تَشْريع سُنَّه ايضاً  مُستَقِلَهٌ  فی تَشرِیع . اين جور داريد ؟ نه ، استقلال نداريم . اين روايات ارتباط را مي رساند . اين روايات كه ما جَاء عَنِّي فَاعرضوهُ عَلي كِتاب ا... اين ارتباط . در متعارضين و در اخذ به ظواهر ، در كتابهاي اصولي كه بيان شده . در دو جا اين اخبار ازش صحبت بميان مي آيد، يكي در حُجيت ظواهر است و يكي هم متعارضين . آنچه كه شيعه داره به عنوان روايات متواتره در لزوم عرض بر كتاب ، اين در كتابهاي اصولي بيان شده كه اين اخبار ...

طرفدارمعتزله  بود و مذاهب حدیثی هم دیگه بهره ءِ خاصّی در کلام نداشتند. این ها ظاهر را حاکم می دانستند. به ظهورات کتاب عمل می کردند. از ایه ای برای تفسیر ایه دیگر استفاده نمی کردند وهر ایه ای در جای خودش بحث می کردند .مثلاً اگر  در ایه ای  می امد که بَل یَداهُ مَبسُوطَتان  می گفتند: خدا دو دست داره ، دستهای خدا. دیگر ایه لا تُدرِکُه  اَ لاَبصار را نمی اورند. برا ی معنای این جهت .می گفتند، ان معنای خاصّ خودش را داره، و این هم معنای خاص خودش داره و قائل به استدال واستنباط نبودند در این رابطه. این ها مباحثی است که در این رابطه است و مباحثی که مربوط به صحابه. در صحابه. اگه بخاد ریاضت بکنه، درک بکنه، این نیاز داره به اینکه باهش معاشرت داشته باشه. باهش همسفر شده باشه. یا از دو نفرصِغِر، شهادت لازم است بر عدالت شخص. بنابر این، همینجور نمیشه به صرف بیان، فرضاً فلانی ادم خوبیه، فلانی مثلا، فلان گروه، ادم های خوبی هستند، فلان کلاس، مثلا دانشجویان خوبی درش هستند. خوب، این عدالتِ، تمام این کلاس که نمیشه. بنابراین، بخواهیم از این عمومات استفاده کنیم برای ،....................این ها یا مقید به اینند هر کدام از صحابه دارای ایمان بودند و ایمان خودشان را هم تا لحظه...... فضایل صحابه واین ایات هستند واما اینکه ....................مذهب امامی بوده ونه تنها والی وحاکم بوده، بلکه عالم هم بوده. یعنی جزءعلمایی بوده که روایاتش در اصول کافی وجود داره. محمدبن حسن مادرائی یا مادرانی ،مادرائی درسته در ضبطش، که این، اول مَن اِنتَشَرتَشَیَعَ بِرِی، اول کسی که شیعه را در ری رایج کرد، این شخص بود واین شخص هم متوفای 275،این حدودهاست، تو قرن سوم است تقریبا. خوب، این در ری حکومت می کنه وبعد هم برای شیعه ها یک فراخی خاصّی از جهت ابادانی ،ارزاق واین ها برای شیعه قائل میشه و دارای عظمت خاصی هم بوده. ان جوری که در کتاب ها امده واحوالاتش را مرحوم مجلسی در مِراةُ الَحقُوقُ بیان کرده .در مقدمهءِ کتاب محاسن برقی ،هم احوالاتش را مرحوم محدث عُرمَوِی ذکر کرده. در مقدمهء این کتاب، و خیلی مرد جلیل القدری بوده. روایات خاصّی هم در اصول کافی داره، در باب مُولِد َالحُجَّه، در باب ولادت امام زمان علیه السلام، در باب مُولِدُ اَلحُجَّه در اصول کافی، روایات این شخص وجود داره و در شرح این روایات هم مرحوم مجلسی و کسانی که شرح الاخبار دارند، توضیح خاصّی در احوالاتشون بیان شده، عَلی کُلٍ، انچه که مدار فکر هست در بین اهل سنّت. اینکه یک متون خاصّی را مورد اتفاقشون است که احادیثه، که عرض کردیم احادیث اهل سنّت ،هر کدام برای خودشان، یک الفبای خاصی دارند که طبق چه مبانی وچه موازینی علماءحدیث، مثل بخاری، مسلم، ترمذی، نسائی ، ابن ماجه، ابوداود، طبق چه مبانی، این احادیث را در کتاب های خودشون اوردند که در جلساتی که به عنوان کارشناسی ارشد کسانی که بخواند، مثلا بخاری را خوب بشناسد. مسلم را خوب بشناسد. ترمذی را خوب بشناسد، و کتاب های این ها را. خوب این باید توضیح مفصَّل در باب این اشخاص، باید بیاد برای معرفی این متون حدیثی و مولفین این ها اما در مجالس این چنینی که گذراهست وادامه خاصّی نداره، تسلسلی در بین نیست. ما ناچاریم، اجمالاًبگیم که اینها هر کدام دارای یک الفبای فکری خاص هستند. صحیح بخاری یک قدر وقیمت خاصی داره. صحیح مسلم برای خودش یک ارزش و اعتبار خاصی داره و همچنین مسایند دیگه که در شناخت اینها به نحو اجمال اشکالی نداره، مشکلی هم تولیدنمی کنه، ادم از باب اطلاعات عمومی مثلا بخاری را یا مسلم را یا  احد ائمه اهل سنت را مورد شناسایی قرار بده ،که کتاب های اینها دارای چه میزان وچه اعتبار هستند. خوب بخاری و مسلم، بخاری کتابی است که مقدمه نداره مسلم مقدمه داره. یعنی مولف در ابتدای کتاب خودش باید توضیح می داده که غرضش از تالیف این کتاب چه بوده وچه نوع احادیثی را می اورده که در صحیح بخاری این جهت مفقوده. ولی در صحیح مسلم مقدمه ی مفصلی اورده که من این احادیث را که می ارم طبق چه شرایطی است نقل می کنم.
وشرایط خوش را برای نقل حدیث بیان می کنه. فلذا افرادی که دارای ذهنی هستند که دنبال واقع علم ،می گردند. اینها مسلم را مقدّم بر بخاری می دانند .انهایی که دارای اشراق اعتقادی خاصّی هستند. یعنی جنبه های اعتقادی را حاکم می دانند می بینند که بخاری شسته و رفته تر از باب تعصّب دینی حرف زده، مثلا حدیث غدیر را ذکر نمی کنه. احادیثی که مورد تمسک باشه برای شیعه و بهانه ای دست مخالفین خلافت سقیفه بده، بخاری به دست نمی ده. فلذا جوری نشر می کنه در بین این احادیث ،که نه تنها بهانه ای به دست نمی ده ،بلکه موارد خاصّی را هم به طرق مرموز، وارد روایات می کنه، که البته این تاثیر خاصّ از جهت مشایخی بوده که این شخص داشته. مشایخی که بخاری داشته، در قالب مشایخی که ذکر می کنند، مشایخشون فاسدالعقیده بودند. فساد اعتقادی داشتند که اهل سنّت هم امروزه وقتی که در مباحث کلان براشون مطرح می کنی، که این جور افرادی در بین احادیث شما بوده، براشون خیلی سخته ،جواب بدند.خیلی سخته. یعنی ما خودمان تجربه کردیم. مثلا اعتقادات بخاری ،بنابر اخباری که ابن حجر، ابن حجرعسقلانی ،عرض کردم از ارکان فکر اهل سنت هست وهرجا بحث از صحیح بخاری بیاد، محال است اهل سنت به کتاب دیگر، غیر از فَتحَ اَلباری استناد بکنند. تنها استنادشون به فَتحُ اَلباری. یعنی انهم نه مجلّدات12 گانه و14گانه، بلکه به جلد اول فتح الباری اسمش هم هَدَیِة الثاری فی مُقَدمةَ اَلفَتحُ اَلباری. این کتاب از مهمترین کتابهای اهل سنت دردفاع از بخاری. خوب، ابن حجردرانجا خودش می گه، می گه بخاری اعتقادات کلامی خود رااز ابن کُلاّب نصرانی ،گرفته بود. ابن کلاّب نصرانی شخصی بود که یک برادر وخواهری بودند. در کتابهای ادیان وفرق ومقالات در فرقه کَلاّبیه، اگرکسی خواست تحقیقی بکنه، فرقه کلابیه، رئیس فرقه کلابیه این شخصه یعنی عبدا...بن سعید، مشهور به ابن کلاّب، اینها نصرانی بودند. خودش و خواهرش نصرانی بودند .خواهرش بزرگتر از این برادره بوده، دارای موقعیت خاصی در بین نصارا بوده.کانَت راهِبَة بِینَ اَلنصَارا مِن اَعظَمِ رَواح. وحرف این را می شنیدند. به محض اینکه برادره مسلمان می شه، عبدا...بن سعید، خلاصه، متارکه می شه بین برادر وخواهر و بیرونش می کنه از ان محله. این ناجار می شه از طریق دیوارهای همسایه بره وخواهرش ملآقات کنه. به محض اینکه، می ره خواهرش ،ازپشت بامها، می ره ،خواهرش فریاد می زنه وکَاَنَّ استیحاش داره از اینکه بپذیره این برادر اِواین خودش رو می رساند و می گه: یک کلمه بهت می گم این کلمهء من راگوش کن، بعدهر کاری می خواهی بکنی، بکن. کلمه اش هم این بوده می گه: من وقتی که دیدم دین نصارا از بین می ره ودین اسلام رواج خاصی پیدا می کنه. من نقشه دارم، برای اینکه وارد دستگاه مسلمانها بشم ودین نصارا را ترویج بکنم. ان وقت هست که در کتاب اَلبُرهان امده فَتابَت مِنهُ. انجا بود که از سر تقصیراتش گذشت و خلاصه دیگه نسبت به برادرش بداعتقاد نبود واِبن کُلاّب امد. جماعتی از محدثین را شکار کرد که یکی از انها بخاری هست. بخاری علم کلام رااز اِبنِ کُلاّب نصرانی گرفته و جماعتی هستند در بین مشایخ اهل حدیث که دارای یک ویژگیهای این چنینی دارند که از نظر اعتقادی تربیت شده و دارای فکر سلیم نیستند. بنابراین انچه که در متون قدیمه اتفاق می افته یا ثبت وضبط می شه، این است که نوع تفکرات مسلمانها از قرون اول و دوم و سوم هجری، مورد حملهء جماعاتی قرار گرفت که اینها از نظر فکری دارای فکر مستقیم نبودند و در بین محدثین یک جهات خاصّی از عقاید را مطرح می کردند. نهایتش به اینجا می رسه که البته، داره، آن فیصُونِ  نَصرانی که رئیس نصارا، وقتی که خبر اِبنِ کُلاّب را بهش رساندند، که عبدا...بن سعید از بین رفت .از دنیا رفت. انجا گفت: رَحِمَ ا...اِبنِ کَلاّب. لَوکانَ حَیَّا لَنَصَّرنَ اَلمسلَمِینَ  جَمِیعا. -تمام مسلمانها را نصرانی می کرد برای ما. اینکه از دنیا رفته ،مورد تاسف فیصون نصرانی واقع می شه. خوب، اینها روایتشون در کجا ظاهر می شه؟ اولاً افرادی که دارای فکر غیر سلیم بودند از نواصب، در بین  محدثین که رشد می کردند، مخالفت با علی بن ابی طالب (ع) را در سر لوحه ی کار خودشان قرار می دادند. همانطوریکه ازسنه ی 81تا124درشام اتفاق افتاده ،درتدوین حدیث وبغض علی بن ابی طالب رواج پیدا کرده در بین محدثین .در صحیح بخاری، که ما به عنوان مبهمات بخاری در جلد سوم کتاب بخاری، ذکر کردیم. یکی از جهات ابهام  در احادیث و مشکلات حدیث ،شاید همین ابهامات در حدیث باشه که افرادی به عنوان رَجُلٌ، اِمرَاَةٌ ،فلانٌ، که اینها کسی نمی دانست کارشون چی بوده، مثلا یک نفر امد. چنین گفت: جاءَ رَجُلٌ، این رجل کی بوده ؟لَعنَ رَسول ا...فلانٌ وفلانٌ. پیغمبر فلانی وفلانی را، طبق روایت بخاری، لعن می کرد. در قنوتش هم، لَعَنَ فی قُنوتیهی فلانٌ و فلانٌ وقالَ اِنَّهُما لایَعرِفانِ مِن دیننا شَیئًی. این دو نفر از دین ما چیزی بلد نیستند. خوب، مسلّمه که پیغمبراللّهُمَّ اَلعَن فِلانٌ وفِلانٌ که نمی گفته. وکانَت یُسّمیهُما بِاَسماهُما. هر کسی را پیغمبر بد می گفت، اسمش هم می برد فلذا به کنایه وبه این جهات ابهام اسم نمی برده. محدثین در باب تمیز اسماءاین اشخاص، یا افراد، یا امکنه مبهمه، یک بیانات خاصی دارند که اسماءمبهمه می شه. در روایات بخاری داره، که لِیسَ ال اَبی فَلانٌ مَن اَولیائی. خوب، این ابی فلان که نبوده. خوب، کسی جای این فلان بوده، در نسخه های بخاری، ال ابی طالب داره، لَیسوُ ال اََبِی طالِب بِاَولیائی. یعنی خاصّ می کنه که به طور کلی اینها جزو اولیای پیغمبر(ص) نبودند. در کدام نسخه ها فرمودید، در این نسخه فعلی هست. الان منتها الِ اَبِی فلان داره،آلِ اَبی  اَوطاءُ آلِ اَبِی طالِب داره، ال ابی بیاض هم داره ،در اینکه نسخه ها می امدند، خجالت می کشیدند این را بنویسند تو کتابهاشون. ال ابو طالب بوده، لِیسوا ال ابو طالب و اولیائی. بعضی ازمستنسخین، خجالت می کشیدند این را در نسخه بیارند. جاش نقطه می گذاردند. یا سفید می گذاشتند. بعد افراد دیگه، در قرون بعدی می امدند. می دیدند اینجا سفید. جای یک کلمه سفید. می گفتند بَیاضٌ. الان معمولاً در پاورقی می نویسند: بَیاضٌ. در احیای نسخه های قدیمی، وقتی که می خواند نسخه های قدیمی را احیاءبکنند. اگر می بینید، یک جایش سفید، ناخوانا است، پاورقی می زارند،می گند که بَیاضٌ. افرادی هم بودند در نسخه های بخاری نوشتند: بَیاضٌ ،منتها این بیاض را تو متن نوشتند دیگه، تو پاورقی یا تو حاشیه، اگر اوردند، از حاشیه امده تو متن.الان شده الِ ابی بَیاضٌ لَیسوا وَ اَولِیائی. می گند: بابا ما اصلاً، ما  الان اصلا، قبیله ای به عنوان ال ابی بیاض نداریم .چطور می شه، یک قبیله ای باشه ودر کتابهای ادیان و مذاهب و فِرَق نیامده باشه. پس این الِ ابی بَیاضٌ نیست .اشرآقات و نحوه ی ورود احادیث خاصّی در روایات، برای اینکه کینهء امیرالمومنین (ع) را اینها در روایات حدیثی، در کتابهای حدیثی منتشر بکنند. یکی از شگردهای خاصّ محدثین بوده. البته در طرف نقیض، این هم وجود داره که بعضی از محدثین سعی می کردند که هماطوریکه این جور شگردهای خاصّی بخرج می دادند. محدثین ،در جانب متائن،  هم مطالبی را در کتابهای حدیثی بیان بکنند. فلذا، کتابهای حدیثی را باید با یک معیارخاصّی مورد سنجش قرار داد که مولفین اینها ،دارای چه انگیزه های خاصّی بوده اند و تحت تاثیر چه جو خاصّی در زمان خودشون قرار گرفتند که این احادیث را در کتابهای خودشون جمع اوری و تخریج کردند. فلذا، شناخت کتابهای حدیثی از این جهت، قابل اهمیت هست برای افراد، مخصوصاً در بین معاصرین. الان، اگر کسی بخواد استدلال به صحیح بخاری بکنه، خیلی مشکلات عدیده ای دارند.خیلی مشکلات عدیده داره. چون در زمان سابق اگر کسی می خواست به صحیح بخاری استدلال بکنه، مشکل خاصّی نداشت وبه صحیح بخاری استدلال می کرد و روایت را می اورد ومی گفت: این در صحیح بخاری امده. ولی امروزه با روش خاصّی که رایج شده ،اسامی خاص را برای اولویتها  قرار داده قسمت عمده ای از صحیح بخاری خارج شده از تحدثه. یعنی چیزی حدود 5000روایت از 9000روایت استناد شده. خوب، این عدد کثیری که از تحت این عموم و این کثرت واقع شده، این یک مشکله خاصّی است. اینها را هم به اسماءمختلف، ازش اسمشون برد. این حدیث تعلیقه، این حدیث مُدرَجِه، این حدیث جزو فقه بخاریُ جزءتراجم بخاری هست، جزومتابهات شواهد است، جزء مفتوحات و همینجور اسامی خاصی را برای اسامی احادیث مشخص کرده اند  که اینها، در حقیقت از درجهء اعتبارساقط کردند. فلذا نمی شه، به هر روایتی هم استدلال کرد. مگر با یک مهارت خاصّی که انسان در قبال اینها، بتونه جوابهای خاصی داشته باشه و مبانی اینها را باطل کنه. ان شاء ا...تتمه ای داره، در جلسه ی بعد. اَلّلهُمَ صَلِّ عَلی مُحَمدٍ وَالِ مُحَمّد وَاَجّل فَرَجَهُم.


 بِسمِ ا...اِلَرحمنِ الرَّحیم .اَلحَمدا....ربِّ العالَمینَ وَصَلَّی ا...عَلی سَیِّدِاَلانبیاء وَافَضلُ المُرسَلین مُحَمَّدٍ وَالهِ الطِّیبینَ الطّاهِرین ( اَلَّلُهمَ صَلِّ عَلی مُحَمّدٍ وََالِ مُحَمّد) سیَّما بَقِیةُ ا...فی اَلاَرَضِینَ. در ارتباط با منابع تشریعی، که بحث می کردیم. بیان شد که بعضی از منابع مشترک هستند در بین مذاهب و بعضی نحو اختصاصی دارند، که اختصاصات مذاهب اسلامی اهل سنّت در اصول عملیه و استنباط انهاست، به نحوۀ استنباط ورود در متون حدیثی و فتوای در امورات خاصّ که عبادات و معاملات و یا امور مستحدثه، هر کدام از اینها برای خودشون یک اختصاصات خاصّ دارند و اشتراکات خاصّ. مثلا کتاب و سنّت جزو مشترکات همۀ مذاهب است و مذاهب اهل سن،ت هم چون ما ،در ضمن اینکه بحث می کنیم آقایون و بزرگوارانی که تشریف دارند. چون بناست، اینجا امتحان کنند و ما هم 20تا سوال طرح کردیم در ضمن این مطالب، سوالات هم، جواب بعضی از سوالات هم، مطرح می شه که مشخص باشه که خارج از این بیانات سوالی اورده نمی شه. مذاهب اسلامی بنابر تَقَّدُّم و تاخر خاصّ زمانی خودشون مذهب حنفی، مذهب اولی شمرده شده به نحو غالب. مذهب دوّم را مذهب مالک و سوم را شافعی و چهارم را مذهب احمد قرار دادند. اختصاصاتی که برای این مذاهب هست ،یعنی امور مختص به این مذاهب. برای مذهب حنفی یک اختصاصات خاصّ در نظر گرفته شده که بعد از کتاب و سنّت در مذهب حنفی، قیاس واستحسان، جزءمختصات مذهب حنفی هست .قیاس واستحسان و حِیَلِ شرعیه، از مختصات مذهب حنفی هست که مذاهب دیگه، در ان بهره ای ندارند و یا بسیار کمرنگ و ناقص، و همانطوریکه عرض شد در جلسۀ سابق، در مذهب حنفی، بسیاری از فروعات فقیه، پیرامون قیاس و استحسان و حِیَلِ شرعیه، دور می زنه. یعنی نحوۀ استدلال به کتاب و سنّت بسیار کمتر است تا اینکه در تفریعات خاصّ خودش و همچنین در تلامذه و علماء این مذهب به کار برده اند قیاس واستحسان را و حیل شرعیه به نسبه به کتاب و سنة. کتابهایی که در مذهب حنفی، چون ابو حنیفه جزو کسانی است که کتاب نداره. یک فقه اکبری، فقه الاکبری به هش نسبت می دند که انهم یک جزوه خاصّ اعتقادیه ی ،که هیچ شباهت به فقه نداره. فلذا کتابهای مذهب حنفی، بیشتر توسط  تلامذهء ابو حنیفه شکل گرفته، که دو شاگرد مبرز داشته به عنوان صاحبه ی از ان تعبیر می شه. به عنوان قاضی ابویوسف و محمد بن حسن شیبانی که عمده کتابهایی که در مذهب ابوحنیفه نوشته شده، در حقیقت کتابهای محمد بن حسن شیبانی هست. یعنی شیبانی کثرت تالیف داره و بیشتر مطالبی که در کتابهای شیبانی امده، متخذ است از بیانات ابوحنیفه. خوب، این بعدها می یاند و کتابهای شیبانی هم البته طبقات خاصّی داره.  ظاهرالروایه داره، غیرظاهر الروایه داره. یعنی کتابهایی داره که متون روایات است. ولی شکل روایت نیست، روایت. مثلا این است که طریق رجالی داشته باشه فلانی از فلانی ازفلانی روایت کرد. ولی در کتابهای شیبانی، در کتابهای ظاهرالروایه، شکل ظاهر روایت نقل شده، مِن دُونِ، اینکه تقلیدی کرده باشه از محدثین و  به شکل اَلظانِین یا حَدَّتنا فلان یا اَخبَرنا فلانٌ. این جوری نیست. فلذا کتابهای شیبانی متون روایت را ذکر کرده به عنوان فتاوای خاصّ خودشان. البته در جلسۀ قبل بیان شد، نحوه طرق رجالی مربوط به مذهب حنفی،مسنده نیستند، فقط .بله اسناد خاصّی نداره. یعنی در این جهت جنبه های فقهی را رعایت کرده .جنبه های خاصّ استنباطی را خواسته رعایت بکند که به قیاس واستحسان چنین عمل می کردند، که البته عرض کردیم، اینها برای توجیه کار خودشان که قیاس واستحسان  می کنند اصلاً. اصل دین را قیاس و استحسان می دانند. طبق ادلّه خاصّ خودشون، که در جلسۀ فبل علی الظاهراینجا توضیح دادیم، که دلیلشون برای قیاس چی هست. و حیل شرعیه روی چه مبانی دور می زنه. نه ...محمدبن حسن شیبانی و قاضی ابویوسف که صاحِبَین یا صاحِبا ازش تعبیر می کنند. این دو نفر بودند که مذهب ابوحنیفه را به دنیا منتشر کردند که چون قاضی ابویوسف هم در جزو ملازمین هارون بود، در زمان هارون بوده و بسیار نقش خاصّی در ترویج مذهب حنفی داشته و مذهب حنفی در زمان خودش می رفته که عالمگیر بشه، چون معارضی نداشته. مذاهب اهل بیت در مدینه محدود بوده .مورد محاصره بوده ،کسی نمی تونسته ازآدانه با مذهب اهل بیت ارتباط خاصّی بر قرار بکنه .برای نشریات تعالیم دینی و مذهب اهل حدیث هم، سر کوفت شده بودند. به انزوا رفته بودند. و توسط قضاتی  که در ان زمان از طریق قاضی ابویوسف مطرح می شد و ماموریت  پیدا می کردند در بلاد اسلامی، مذهب ابوحنیفه را هم ترویج می کردند و البته خوب، هارون و مامون هم یک شگرد خاصّی در جنبه های تبلیغ دینی داشتند که در تاریخ اسلام ،خالی از دقّت نیست. مخصوصاً ترویج  معتزله، در زمان مامون عباسی که اینها افرادی که به عنوان متکلمین در فرقه معتزله معروف بوده و ماموریت پیدا می کردند علیه اهل حدیث مناظرات علمی را آقامه کنند. اینها دارای یک گستردگی خاصّی بودند از جهت انتشار و اینها از نظر فقهی تابع فقه ابوحنیفه بودند. خوب، این اختصاصات مذهب حنفی هست و کتابهای فراوانی هم در این راستا هست  که بیشتر کتابهای فقهی هست. کتابهای رجال و کتابهای قواعد علوم حدیث کمتر دارند. چون نیازی ندارند. در حقیقت، یک مکتب و مذهب اجتهادی  فقهی هست که بیشتر مدار فکرش را بر استنباط فرار می ده تا نقل حدیث . و استنباطش هم مبتنی بر قیاس و رای و نظر هست که مذهب فکری اولش در کوفه بوده، به عنوان فقه اهل العراق مطرح هستند و ابتدا عبدا...بن مسعود بوده این مذهب را و این فکر رادر کوفه نهاده که وقتی که سوال می کردند ازش، از سنن نبوی، به عنوان اینکه صحابه بودی و احادیث پیغمبر را شنیدی ،عبدا...بن مسعود عرق به پیشونی  اش می نشست و قال رسول ا...نمی گفت و می گفت: اَقُوُلُ بِرَایی،  این اقول بِرَایی که عبدا...بن مسعود می گفت، این پایه گذار می کرد رای را، یعنی ابداع نظر را. قبل از این فکر، هر کسی باید، راویات پیغمبر را نقل می کرد. یا ایات قران را بیان می کرد. ولی عبدا...بن مسعود این سنّت را در عراق گذاشت ،که مردم بتوانند رای خودشون هم بیان کنند. نظر خودشون را هم بیان بکنند که همین مذهب اَقُولُ بِرایی که عبدا...بن مسعود بنا نهاد، منتهی شد به اینکه مذهب ابوحنیفه درست بشه. از صحابه بوده سی سال در خدمت پیغمبر بوده، بعد هم به عنوان معلم امده کوفه و ............ممکنه کتاب نداشته باشند. فلذا، در ادّله استنباطیه، در کتابهای مُفصّل استدلالی ،علما هر روایتی راکه نوعی معارضه با قران داشته باشه. اینها را قابل عمل نمی دانند. می گویند: مُعارض با قران است. فلذا، ظواهر کتاب را حجت می دانند و روایات مخالف با ظواهر کتاب را عرضه بر جدار و باطل می دونند. این درحقیقت ارتباط است نه استقلال. انها  می گندکه انچه که از روایات وارد شده، بنابر این که، خداوند متعال در قران فرموده: هر چه پیغمبر اورد و به شما داد ان را برگزینید. بنابر این، روایات را در درجه اولی و اهمیت قرار می دند و استقلال تشریع را برای سنّت. فلذا، الان در این دو دهه اخیر، رساله های فراوان به عنوان پایان نامه های مراکز علمی و دانشگاهی کشورهای عربی ما می بینیم، در استقلال سُنه.تَشرِیعُ اَلاسِلامی که از یک ابواب مفصّل این کتابها، استقلال سنّت هست و این استقلال سنّت، بی نیازی از مراجعه با کتاب را مطرح می کنه. این بی نیازی از کتاب یکی از مشکلات ایجاد می کنه که اخباری ضعیفه هم حجت شده اند و حال اینکه، در عمل صحابه بوده .در عمل عایشه  هست. در عمل عبدا...عمر هست و عمل خود عمر هست که مخالفت با ایات را برای اخبار، جایز نمی دونستند. ولی، الان مدار فکر اهل سنّت معاصر، در این یکی دو دهه اخیر، به شدت روی این دارند پافشاری می کنند که سنت مستقل در تشریع هست و نیازی به مراجعه به کتاب در جنبه های تعارضی نیست. سنّت می تونه، حرف مستقل داشته باشه. فلذا، اخیراً یک کتابی نوشته شد در قطر، به نام قَصَّةُ اَلهُجُومِ عَلی السُّنَة از دکتر سالوس، که یکی از تحصیلکرده های قطری هست و کتاب هایی در رد شیعه می نویسه و یکی از کتابهایش همین کتاب قِصَةُ اَلهُجُوم عَی السَّنَة هست. در این قِصة الهُجُومِ عَلی السُّنَه که به نظر من، خیلی قیمتی است برای ما این کتاب. در اینجا، همین بحث را مطرح میکنه. می گه: یک طایفه ای از قدیم الایام بودند، الان زنده شده اند و دارای نشاط علمی شده اند، اینها می خواند سنّت پیغمبر را از بین ببرند و انها کسانی هستند که این احادیث را عَلَم کردند. احادیثی را مثل این احادیث لروم  عرضه بر کتاب، در مجامع حدیثی خودشون مطرح کردند. اینها می خواند سنّت پیغمبر را از بین ببرند. می گند: آقا روایات را با قران باید بسنجیم. اینها می خواند سنّت را بشکنند. دشمن سّنتند اینها که جزو روافض هستند. میگه، اینها شعبی هستند از زندقه .همون حرفی که شافعی می زنه. البته، اینها یهود را هم اضافه میکند. میگه، اینها چند قسمت هستند. چند گروهند .موتلف شده اند. ائتلاف پیدا کردند که سنّت پیغمبر از بین ببرند که یکی از انها همین گروهی است که میگه: قران را حاکم بر روایات بدانید که در کتاب قِصَةُ الهُجوم عَلی السُّنة، در انجا مطرح  کرده است. ببخشید حالا، این بحث، کنار هم گذاشتن کتاب و سنت را چگونه می شود استدلال کردکه در نقض این استدلال اجمع، بتونیم بیان بکنیم. چون الان، کتاب و سنّت را در کنار هم قرار دادیم، ما. بله، یعنی به همان اندازه که قران اهمیت دارد. سنّت اهمیت دارد. درست است که محور قیاس لازم است و باید مقایسه بشود با اصالت قران. ما ایا اصالت سنّت را نقض نمی کنیم با اصالت دادن به قران؟ ضمن اینکه سنّت هم سنّت رسول ا...است. ببینید، انچه که شیعه اختیار کرده در این رابطه، کتاب وسنت دو حقیقت هستند که برای اسلام لازم و ملزوم همدیگر است، یعنی سنت به عنوان مبیّن، به عنوان مفسرکتاب، لازمه ی دین هست. اگر نباشه، نقض لازم اید، چون حجیب خود را (2)سنّت از کتاب می گیرد. ما اتاکُمُ اَلرَّسُولُ فَخُذُوهُ ،بنابر این، تقدم رتبی داره .تقدم رتبی که پیدا کرد کتاب و سنت می شند دواصل تفکیک ناپذیر، که اینها معابه عنوان مفسر، بیان و مبیّن و کلمات تفسیریه ای که در بیان شرع به عنوان تبلیغ ،به عنوان تبیین امده. لِتَبَیَّنَ لِنّاسِ ما نُزَّلَ اِلَیهِم که پیغمبر جنبهء تبینی داره. جنبه ی تبلیغی داره. یا اَیُهَا اَلرَّسولُ بلّغ ما اُنزلِ اِلَیه. جنبه ی تبلیغی و جنبه ی تبیینی، برای سنّت محفوظ است به لسان کتاب .پس این دو تا از همدیگر قابل تفکیک نیستند و وقتی که حضرت دویت را بیان کرد و تقل الاکبر و تقل الاصغر را بیان کرد. در روایات غیبت نعمانی دارد که فَجَمَعَ بِینَ التّوابَتِینَ و قالَ کَهاتِیَن لاکهاتین،جَمَعَ  بَینَ الثَّوابَتین وَ اَلوُسطی ،لا کَهاتَینَ بل کَهاتِین، یعنی این دوتا نسبت به همدیگه ترجیح خاصی ندارند. یکی شون ، فقط از باب جنبهء تقدم رتبی است، چون سنّت حجیب خودش را از کتاب می گیره. از این جهت تقدم و تاخر براشون هست. می گند کتاب و سنة، نمی گند سنة و کتاب .این تقدم و تاخر رتبی هست. ولی خود حضرت (ص) فرمود. اینها کهاتین هستند لا کَهاتِین .علی کُلٍ، بحثی در این رابطه هست و کسی اگر بخواهد یک جنبهء خاصی را ترجیح بده، قطعاً در ضلالت است. یعنی واقع شریعت را نفهمیده، چون بعضی هستند اهل غُلو هستند.می گند: عترت و چنین و چنان برقران مقدّم هستند و البته، خوب لسان  ناطقند ائمه. لسان ناطقند قران صامت. از جنبه های خاصّ اگر نباشد لسان ناطق، لسان صامت هم تقریبا ،فاقد ارزش می شه .قابل استفاده نمی شه و این لسان ناطق است که می تواند لسان صامت را به نطق دربیاورد و ایات ان را در عرصهء عمومی ودر عرصه ی عملی وارد عرصه بکنه. وارد مراحل زندگی بکنه. درعبادات، در معاملات. خوب، اگر کسی بیاد، یک جنبه  را مِن دُونِ جنبهء دیگه، روی تعصّبات خاصّ خودش ،ترجیح بده. این در حقیقت، لسان شریعت را متوجه نشده. پس اینها، با هم باید باشند. حالا که، باید با هم باشند. نمی شه که دیگه یک طبقه بیاد، جنبه های قرانی را رواج بده و بگه که: چنین است و چنان. چون الان دو تا فرقه است. یکی در مصر یکی در هندوستان، به عنوان قرانیون. اینها اهل قرانندکاری  به سنّت ندارند.خیلی هم بد می گند به محدثین. به کسانی که قال رسول ا...می گند. خیلی بدنگاه می کنند اصلا. فلذا، اینها جزو احزاب دینی سرّی هم هستند. خیلی خودشان را در ملاء قرار نمی دند درانظار خودشون رامعرفی نمی کنند. خوف دارند از اینکه، تکفیرشون کنند، یا خوب، اینها هم یک طبقه هستند که قران را، اینها هم درست نیست. چون اینها هم که یک تفسیرالمنار، یک قسمت از مبانی اینها را بیان کرده و اهل قران هست. بنابراین قسمتهایی که از طبقات اهل قران هستند، جنبه های حدیثی را هیچ اعتبار قائل نیستند. خوب، اینها ارزش و اعتبار خاصی نداره در شریعت و نمی توانند به عنوان  یک مذهب زنده و با نشاط هم، در بین مذاهب اسلامی، دارای حشر و نشر خاصّی باشد، دارای تبلیغ دینی، یا کتاب خاصی باشند که مدار فکرباشه. خوب، از این طریق هم، یک تعدادی اخباری یا اهل حدیث داریم. اهل ظاهر، در اهل سنّت ظاهریه هستند و اهل حدیث ازعشاعره ودر بین شیعه هم اخباری، اینها هم استدلال به قران را قبول ندارند. می گند:هر چه هست روایت. اگر در روایت امده باشد که آجیل بخورید. اجیل می خوریم. چون در زمان پیغمبر اجیل نبوده. اگر روایتی بیاد که سوار هواپیما و ماشین بشید. سوار می شیم. روایت هم که نیست. پس سوار نمی شیم. شناسنامه بگیر. اگر زمان پیغمبر شناسنامه بوده، خوب، ما هم بریم ثبت احوال، شناسنامه بگیریم. اینها اخباری اند. از وسایل جدید روز هیچ استفاده نمی کنند. چون می گند که در زمان پیغنبر(ص) نبوده، در زمان ائمه (ع) نبوده، والان فِرَقی هستند اطراف طالقان. اینها که خیلی در یک سختی خاصّ، یعنی افتخار هم نمی کنند. شناسنامه نمی گیرند. از برق استفاده نمی کنند. از اب لوله کشی استفاده نمی کنند. اینها جزو افتخارات خودشون هم، می دونند. کوپن نمی گیرند. در همین طالقان، کنار تهران زندگی می کنند.عوامند دیگه .کارهای کشاورزی می کنند. به همون سبک سابقی که اَسلاف زندگی می کردند، همان جور زندگی می کنند. کشاورزی می کنند. قناتی را لایه روبی می کنند. و بچه هاشون راتو همون  مکتب خونه های خودشون، قران یاد می دند و الفبای فارسی یاد بگیرند به قدر ضرورت، وارد این مباحث نمی شند.

خوب، اینها در قسمتهای اطراف قم، طرفهای اشتیان،  اینهاهم یک طایفه است. در اطراف تهران و اطراف طالقان هستند. که الان هم هستند، که هیچ چی استفاده نمی کنند. خوب، این طبقه هم هستند که اینها چرا کتابهای فارسی مرحوم مجلسی را در بین خودشون تدریس می کنند. کتاب شرح من لایحصره الفقیه، که پدر مرحوم مجلسی به فارسی نوشته. ان را تعلیم می کنند بین خودشون.مقایسه می می کنند. مثل شاهنامه خونی های قدیم دارند،می خوانند. فروع مَن لایَحصِرُه الفقیه را به عنوان کتاب عملی خودشون، به بچه هاشون تعلیم می دند. حیّ هستند اینها. ولی ،اینها باز نمی تونند دارای یک فکری باشند که بتوانند جوامع اسلامی را هدایت کنند. بشر را به سمت و سویی خاصّی حرکت بدند و ایجاد یک تفکر دینی کنند. اینها نیستند،اینها هم یک طبقه ی افراطی هستند که در بین اهل سنت هم ظاهری ها بودند که تقریبا منقرض شده اند دیگه، که اینها می گفتند اصلاً نباید اجتهاد کرد. اصلاً نباید استنباط کرد. مثلا اگر قران آمده و فَلاتَقُل لَهُما اُفٌ  ،  نسبت به پدر و مادرتان اف نکنید. اینها می گفتند همان اف، قران گفته اف، فَلاتَقُل لَهُما اُف. دیگه، ضرب نگفتند، لگد وسیلی اینها، نگفته به پدرومادر نزنید. ازخونه بیرونشون نکن، اینها را نگفته. بنابراین، میشه یا در اب،اب راکد نَهَیَ النَّبی عَن البُولِ فی الماءِ الرّاکِد، یغمبر(ص) فرموده: فقط بول اگر نجاست کنند. روی این جهت، چون اخذ به ظواهر می کنند و تاویل و تفسیر در ایات را بهیچوجه عندالزوم قبول ندارند. اینها هم یک قسمتها هستند. پس، قسمتهایی که به کتاب و سند باید معاً، باید اینها بتوانند مشکلات زندگی بشر را مورد ارزیابی قرار بدند. کتاب وسنّت هست من دُون اِفتراق. این افتراق را ما نمی پذیریم یعنی استقلال را برای کتاب وسنت در صورتی می پذیریم که کتاب و سنّت هر دو با هم نقش داشته باشند در تشریع اسلامی در قران. نه در اختصاصات نبوی است که جَعل ذِیَ الارض مَسجدًا و طُهُورا که جزءاختصاصات و موهبات الهی بوده. به پیغمبر که هم اب و اَلحَمدِلله اَلذی جَعَل لِیَ  اَلماءِطَهُورا، جَعل الماء الطهورا، در انبیاء سابق،لابد این جوری نبوده که ارض یعنی زمین و اب پاک کننده باشند .جزءاختصاصات نبوی هست که پیغمبر(ص) می فرماید جَعَلَ ذِی الارض مَسجِدًوطُهُورا. سجده باید بر ارض کرد. ان یک بحث خاصّی است در جهات اعتقادی ،که یک خَلف مبحثی است در اینجا و ان این است که چون گفته  شده است جَعَلَت لِیَ اَلارض، اَرض ملاک است برای سجده. فلذا، روی فرش، اگر می گیم بچه بشین زمین، روی فرش، تو خونه است دیگه، تو خونه می گیم بچه بشین زمین، زمین که نیست، فرش. اینجا این مسامحه گفته می شه، اهل سنّت می گند: هر چه صدق زمین بکند و لو عُرفَاً، می شه براش سجده کرد. اینجا فرش، زمین هم گفته می شه. یعنی در عین حالیکه فرش انداخته شده، کف اتاق هم است و زمین محسوب می شه. بنابراین، می گیم که صدق حقیقی می خواد برای اَرض بودن، این فرش واقعاً زمینِ، زمین نیست که فرش، ما صدق حقیقی می خواهیم برای سجده ی بر ارض. سجده ی بر ارض هم باید خفایی در تعبیر نداشته باشد. یعنی متبادر بر ذهن بشه، که این واقعاً اَرضِ،آن  در زمانهای قدیم ،هر کس می خواست ،سجده بر ارض بکند یا واقعاً بر ارض سجده می کرد، یک تکه خاک تو کیسه ای میکرد. وقت نماز پهن می کرد و سجده روی ان انجام می داد ولی بعد دیدند، این هم مشکل ساز است برای مسلمانها ،برای مصّلین، برای مکلفین. امدند این خاک این چنینی را، به صورت قرص های خاصّی، مهره های خاصّی در اوردند که صدق ارض هم بکند، که دیگه برای حمل و نقل و اینها به ان محذور است کیسه و نمی دونم، این چیزها لازم نباشد. فلذا، این صدق ارض می کنه. سجده از ان جهت قابل بحث است و در این جهت قابل بحث نیست. من، اجازه بفرمایید که یک مروری بر این سوالات داشته باشیم که در ضمن، مطرح بشه انچه که در ارتباط با مسائل  است. خوب ،مذهب چهارم، مذهب احمد بن حنبل  است که از نظر فقهی  مذهب و هابی ها یا سَلفی های حجازِ. اینها تابع مذهب احمد بنِ حَنبَل  هستند از جهت فروعات کیفیه. احمد حَنبَل جزو ائمه مذهب است که کتاب داره. این هم دارای کتاب هست و کتابهایی به احمدبنِ حنبل  نسبت داده شده که جزو مشکورات است. یعنی مُسنَد حنبل  است. مسند احمد در بین کتابهای اهل سنّت دارای ویژگی خاصّی است و ان اینکه تمامی صِحاح  بسته را روی هم بگذارید، به اندازه مسند احمد  روایت ندارند .چون چهل هزار روایت در کتاب مسند احمد جمع اوری شده ،چهل هزار حدیث عدد کمی نیست وخوداحمد حَنبَل  هم جزو محدثین بوده. جزو فقها به حساب نمی امده. از این جهت الان یکی از مشکلات وهابی ها،  این است که فقه احمد را عمل می کنند و حال اینکه، احمد فقیه نبوده و این یکی ازسوالات است که کسی که فقیه نبوده، فقهش از کجاست؟ الان، در حوزه های جامعه ُامّ القَری و حوزه مدینه فقه احمد تدریس می کنند. مسائل خاصّی هم در ارتباط با فقهشون مطرح هست .علی کُل، از احمد بن حَنبَل،  این کتاب مُسَند به جا مانده که چهل هزار روایات داره که سی هزارش ازخودشِ، ده هزارش هم از پسرش عبدا...چون اصلاً جامع مُسند احمد، پسرش عبدا...بن احمد بن حنبل  است که پدر اورا تصدیق کرده وتوثیق  کرده .فلذا، روایات احمدحنبل،  در کتاب مُسَنَدف موردتوثیق  خود احمد واقع شده. یکی از مشکلات خاصّ که در این رابطه مطرح می شه ،این است که در کتاب مُسَنَد احمد، چهل هزار روایت توثیق شده. این خیلی مهمّه. یعنی یک امامی از امام مذاهب که کلمه اش درجرح وتعدیل مقبول هست. این چهل هزار روایات کتاب خودش راتوثیق  کرده. این خیلی عدد بالایی است و شاید مفصلترین، کتابی که منابع و اهل بیت را در خودش جای داده، از کتابهای اهل سنّت، یکی همین کتاب مُسنَد احمد بن حَنبَل  هست، که روایات مناقب  اهل بیت را، در تعداد و کثرت زیادی نقل می کند. خوب، یکی از مشکلات وها بیت الان وجود کتاب مُسنَد احمد، این مُسنَد احمد را و این کثرت روایت فضایل و مناقب را چه جوری حل می کند؟ خوب، بهشون باید بگیم که امام مذهب شما مثلاً این احادیث را توثیق کرده. حدیث ثقلین را، حدیث غدیر را، حدیث طِیِرمَشوِی را ،حدیث باب مدینه العلم را و همه اینها را در مُسنَد احمد امده است .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 7:13  توسط بروبچ  |